février 7, 2010

اهل کتاب می کُشد .


عباس عزیز

کشتن کشتن است، دفاع از عقیده نمی تواند باشد. هیچ توجیهی ندارد. هیچوقت نداشته است. معذالک، کلمۀ "قتل" و مشتقات    آن، ٢٠۷ بار در "کتاب مُبین" * تکرار شده است. ٢٠۷بار،**       و همه فی سبیل الله
اهل کتاب مي کشد

چطورمی شود به پاسدار و بسیجی گفت که آنها دارند آدم هائی را که نمی شناسند می کشند به نفع آدم هائی که همدیگر را می شناسند و هیچوقت خود را نمی کشند ؟

تا وقت دیگر قربانت


 مُبین : آشکار کننده، جداکنندۀ سر ازبدن، (فرهنگ نفيسي ناظم الاطبا  *
      المعجم المفهرس، فؤاد الباقی، قاهره **

janvier 29, 2010

راهِ رفته

 


و تیر ،          
وقتی که می نشیند          
در گوشت          
 پروازهاش ادامۀ دیگر می گیرد         
    

آوازهای قدیمی          
حالی !                            
برای کاهش ِ درد .         

(لبریخته ۷۹)          

janvier 13, 2010

شعر به چه درد می خورد؟

 

مسئله اولچرائي ِ شعر؟                                                                                                                    یدالله رویایی- اگر منظورت این است که چرا شعر، در این معنی‌ می‌‌مانیم که شعر نسبتی با "چرا" دارد، و در تعلقش به "چرا" یا چرا را از سر راه خودش بر می‌‌دارد، و در آنصورت می‌‌شود شعر ِچرا، یعنی‌ طرح سوال، و همینکه شعر بتواند سؤالی برای شعر باشد، شعر را نیاز زبان می‌‌کند، و زبان در صورتی‌ نیاز به شعر پیدا می‌‌کند که شعر هیچ چیز دیگری جز خودش نباشد، و خارج از زبان بودن شعر یعنی‌ نبودن شعر، یعنی‌ مصرف دیگری برای زبان پیدا کردن، مصرف روزمره، و روزمره کردن زبان. خیال می‌‌کنم که چرائی ِشعر، در همین چهارچوب کوتاه که مطرح کرده‌ای به چرائی ِزبان می‌‌رسد. وقتی‌ به مفهوم چرا فکر می‌‌کنیم بلافاصله به مفهوم نیاز می‌‌رسیم، به مفهوم لزوم و ضرورت. یعنی‌ می‌‌خواهی‌ از ضرورت شعر حرف بزنیم؟
صورت دیگر قضیه این است که از مفهوم "چرائی" و "چرا" به مفهوم سوال برسیم، یعنی‌ اینکه می‌‌خواهی‌ از چرا‌هایی‌ که شعر عرضه می‌‌کند حرف بزنیم؟ کدامیک؟ با شرحی که شفاهاً داده‌ای خیال می‌‌کنم که منظورت صورت اول مساله است، یعنی‌ ضرورت؟ و به هر صورت می‌‌توانیم از هر دو صورت مساله هم حرف بزنیم، چرا که نه؟

چه از ضرورت شعر حرف بزنیم و چه از "چراها"‌ئی که مطرح می‌‌کند. مآلاً به این مفهوم می رسیم که از فایدهٔ شعر و از سودمند بودن آن حرف بزنیم. این که شعر چه فایده دارد، شعر به چه درد می‌‌خورد؟ آیا برای روزمره‌های ما امر لازمی است و یا آینده‌های ما را در خود ذخیره می‌‌کند؟ و این ذخیره آیا یک ذخیرهٔ زبانی است یا اخلاقی‌ یا چي...؟
به شعر گذشته اگر نگاه کنیم و به مفهومی‌ که در کلاسیک به آن می‌‌داده اند آری، شعر سودمند بوده است. به درد می‌‌خورده است. به درد زبان، به درد اخلاق، و به درد تربیت و آموزش. و در این قلمرو‌ها شعر احتیاج روزمرهٔ ما فارسی‌ زبان‌ها است که با آن زندگی‌ می‌‌کنیم، فکر می‌‌کنیم، عشق می‌‌کنیم و استدلال می‌‌کنیم. حتا در شعر امروزهم شاعران سنتی‌ ما، و بسیاری از شاعران میانه رو، در بعضی‌ از این قلمرو‌ها مفید مانده اند. شعرعشق، شعر اخلاق، شعر تربیت، شعر سیاسی، اجتماعی، شعر زندگی‌، و از اینگونه، هنوز در شعر این شاعران مصرف روزمره دارد. یعنی‌ در این قلمرو‌ها شعر به درد می‌‌خورد. ولی اینکه آیا به درد زبان هم می‌‌خورند؟ جای حرف دارد.

اما از مفهوم کلاسیک آن که بگذریم، شعر مدرن کاربرد‌ها و فایده‌های خودش را دارد. و به شیوهٔ خودش تظاهری در قلمرو درون دارد، درون انسان، که در این درون طبعاً انسان و انسانیات زندگی‌ دارند : عشق، مرگ،و... معذالک بیشتر می‌‌خواهد به هنر بپردازد، به زیبائی و زیبائی شناسی‌. و می‌‌خواهد فایده‌ای برای زبان باشد. بخصوص در شعر حجم، که شعر نه تنها به درد زبان می‌‌خورد بلکه دردِ زبان دارد. و می‌‌خواهد خودش موضوع خودش باشد. و چرائی اش چرای "زیبا"، و چرای زیبائی است. در شعر مدرن، آفرینش قطعه وحضور شکل(فرم)، و زندگی‌ ِ زبان است که بیشتر در به دردخوری ِشعر نقش دارند.

 مسئله دوم :  کجایی ِ شعر ؟
یدالله رویایی- اینکه جای شعر را کجا بدانیم یعنی‌ کجایی شعر، یعنی‌ مقصود ما این است که بعد از "چرا" به "کجا" برسیم؟ این البته مقداری حرف را از ریتم می‌‌اندازد، چرا که در عادت ذهن اهل فضل این است که "چرا" را به "چگونه" وصل کند، و برایش طبیعی‌ است که از چرا که فارغ شد "چگونه" را پیش بکشد. ولی‌ خوب تو خواسته‌ای از "چرا" که فارغ شدیم، "کجا" را پیش بکشی. خوب این هم در عادت تو است که از معمول پایت را بیرون بکشی و برای تو طبیعی‌ همین است، در طبیعت تو چیزی از غیر طبیعی‌ هست، همیشه بوده است، معذالک ما به فیلسوف و فاضل نه پشت می‌‌کنیم و نه پشت سر او می‌‌رویم. یعنی‌ پیش از اینکه مقصود تو را، مقصود خودمان را، از کجایی ِشعر روشن کنیم، به خلاف آمدِ این عادت اشاره می‌‌کنیم. این کج رفتن نیست اگر باشد هم کسی‌ را اذیت نمی‌‌کند. گرچه خود حرف، و حرفی‌ که دربارهٔ همین حرف می‌‌زنیم، خواهی‌ نخواهی خیلی‌ از کسان را اذیت می‌‌کند. چرا که این حرف‌ها در عادت دهان آنها نیست. اما خوانندهٔ این حرفها، اگر پیش زمینه‌های ذهنی‌ خودش را پیش نکشد، نه از شکستن ریتم ِحرف اذیت می‌‌شود و نه از خودِ حرف که اصل های قبلی‌ او را، و اصل های قبول را می‌‌شکنند.

شعر جا ندارد اما مایه‌هایش در جهان غیب جا دارند، نه می‌‌بینی اش و نه بهش دست می‌‌زنی‌ ولی‌ می‌‌نشانی اش. از آن پس است که "جا"یی روی صفحهٔ سفید پیدا می‌‌کند، که تازه نامش قطعه‌شعر است و نه خودِ شعر.
جای شعر را ما نمی‌‌بینیم. و شعر در همان جایی‌ که نمی‌‌بینیم مسکن دارد، در فاصله‌های بین آنچه می‌‌بینیم و آنچه نمی‌‌بینیم، در فضاهای بسیار کوچکی که در پشت چیزها خفته اند، که حجم های گسترۀ خیال را می‌‌سازند. راه شعر، و جای شعر عبور از همین پاره فضاها است. یعنی‌ شعر جا ندارد. ولی کجا دارد. ناکجا دارد. و سوال تو(کجایی ِشعر) سوال بجایی‌ است. درست‌ترین سؤالی است که طرح می‌‌کنی‌. یعنی‌ تو بهتر دریافته‌ای که شعر جا ندارد، کجا دارد.
برای رسیدن به آن ناکجا باید از مقرّ چیزها بگذاریم و از ظاهرشان صرف نظر کنیم. و نظر خود را صرف چیزهایی بکنیم که در پشت چیزها زندگی‌ دارند، و گم و نامکشوف مانده اند. کشف محجوب خطر کردن می‌‌خواهد، خطر فهمیده نشدن، خطر عبور از پشت، عبور از همان پلی که گفتی‌. ما برای رسیدن به کجایی شعر به "جا" دل نمی‌‌بندیم، پایبند جا نمی‌‌شویم. شاعران توانا به جا تعلق نداشته اند، آنها نیز جایی‌ در ناکجا دارند. و ناکجا، آباد از آنها است. آنها از مکان و از زمان آزادند. اهل ناکجاآباد ند. کجایی ِشعر و چرائیِ ِآن اند. شاعران توانا همیشه ناتوانند در آنچه می‌‌خواهند. توانا در قطعه، ناتوان در شعر. برخلاف شاعران متوسط که دلبسته جا و دلبسته وقت می‌‌مانند و در جای خود شاعران خوبی‌ اند، راضی‌ و محبوب. پیش آنها خواستن همیشه توانستن است. 

مسئله سوم :  شعر= چیز ؟
یدالله رویایی- چیز دربرابرش کلمه است. و در برابر کلمه چیز. در برابر کلمه‌ها چیزی جز "چیز" نیست، در هم که می‌‌روند این دو، شعر می‌‌شوند و چون در یک قطعه شعر، چیزها خودشان را به زبان می‌‌دهند، بنابر این یک قطعه شعر بیشتر زبانی‌ می‌‌شود تا "چیزی". و چیز که خودش را به زبان بدهد دیگر چیزی ازش باقی‌ نمی‌‌ماند. چون زبان آنرا دگرگون و منقلبش می‌‌کند. بویژه در دید حجمی که از نقل و از روایت می‌‌گریزد. و در پشتِ چیزها، چیزهایی می‌‌بیند که آنها نیز پشتِ دیگری دارند، که چیزی از رو، و از روبرو، دیگردر خود ندارند. و پشت همیشه جای عجیبی‌ است. بخصوص برای شاعر شعر حجم که قلمروی زبانی‌ و ماورایی دارد. و نگاه او در شعر در واقع پشتِ نگاه او است.

تو حق داری وقتی از انسان - جهان (جهانی‌ در جهان) می‌‌نویسی. چون به هر حال در مانیفست وقتی‌ که نوشتیم شعر باید خودش موضوع خودش باشد، درست است که ما به یک قطعه شعر به عنوان یک واحد زبانی‌ نگاه می‌‌کنیم. ولی‌ خود قطعه نمی‌‌تواند مطلقا زبانی‌ و جسما زبانی از کار در آید‌، یعنی‌ "چیز" از کار در آید و هیچ سهمی از " انسان - جهان "  نداشته باشد.
شعر چیزها را از "چیزیت" شان می‌‌اندازد، در خودش می‌‌برد و منقلب و مسخشان می‌‌کند. یعنی‌ شعر برای اینکه شعر باشد، ناچار به "چیز" احتیاج دارد. به جهان و آنچه دراوست. یعنی به فنومنولوژی ِهستی و جهان خارج ، و این"آنچه دراوست" است که در شعر از "چیزی" به "زبانی‌" بدل می‌‌شود، و دیگر آنچه که بود نیست .
هوسرل همه چیز را از عینیت خلع می‌‌کند. و در این خلع به آن ها جمال و جادو می دهد ویا جمال و جادو از آنها ها می گیرد . دنیای شاعران و پیامبران را به روی ما باز می‌‌کند. او به ما یاد می‌‌دهد چطور درون مان را به بیرون مان بدهیم .همه چیز درخارج از ما می‌‌گذرد. و ما چیزی جز خارج از خود نیستیم. عواطف ما قلمرو تازه‌شان مکانیسم تازه‌ای پیدا می‌‌کند و یا که با مکانیسم تازه‌ای که او به عواطف می‌‌دهد قلمرو تازه‌ای پیدا می‌‌کنند. به این ترتیب ما بدون جهان اطرافمان هیچ ایم. با دیگری است که هستیم، با بیگانه است که هستیم. در میان دیگران است که زندگی‌ ذهن ما می‌‌گذرد. اگر بیرون ازما چیزی نباشد، ذهن ما بر چه چیز بیفتد؟ برچه چیز فرود آید؟ ازچه چیزی تغذیه کند ؟چه چیزی را بداند؟ چه چیزی را بخورد؟ آنوقت تنها ما می‌‌مانیم و وقت‌هامان، که می‌‌گذرند، در ما و بی‌ ما :
وقتی‌ برای دانستن خوردن
وقتی‌ برای خوردن ِ دانستن 

(طرح مسائل از پرويز اسلامپور، پاريس ، تابستان1993 ) 

décembre 25, 2009

مذهبِ سیاسی: مذهبِ بایر

 

 

عباس عزیز

سیاستِ مذهب را که قبول کنیم مذهب را وارد سیاست کرده ايم. وهردو بایر می‌مانند. دراين ميانه هنر نيز. مذهب هیچوقت هنرنداشته است. هنرهائی هم که ازمقدسات برخاسته اند، راندۀ مقدسات بوده اند. و درماندۀ مقدسات
نمونه هائي که مذهب‌ها در‌تاریخ ارائه کرده اند ارائه ای بوده عقیم و بربر و وحشی، که به جهت مردمی بودنش، ویا شدنش، سنتِ وحشت را از وحشی می‌گرفته است. هنوزهم می‌گیرد. مثل ایرانیان ِعصرساسانی در هجوم‌عرب، ومثل مردم ِعصرما درخیابان‌های‌عصر. آنها دربرابر قدرت شمشیرو شتر، واینهادر برابرقدرت باتون و موتور. وهردو اهل مدارا، و"مخملی" . هردو خودشان را به کلمه داده اند. به قدرت کلمه

حساسیت ما در برابر کلمه همیشه مارا به تسلیم و قربانی شدن کشانده است. ایرانی‌ها بر‌خلاف اسطوره‌های قهرمانی شاهنامه شجاع نبودند. و اگر بودند در‌شجاعت وحشی نبودند. فتح راهم کلمه کرد، که "نزد خدا بود"، نه در فرهنگ عرب. امروز‌هم درخیابان های ایران، وقتی که "الله اکبر" تبدیل به "مرگ بر دیکتاتور" می شود یعنی ما به دموکراسی احتیاج داریم و دموکراسی احتیاج به خدا ندارد

تا وقت دیگر قربانت

décembre 2, 2009

در چترهای بسته

 

                                 
در چترهای بسته باران است

خشکی بخار های معلق را
به خود نمی پذیرد
و در مؤسسات تحقیق، اشباح
حیرت باران سنج هارا اندازه می‌گیرند

در چترهای بسته، اینک ! کدام بام
غربال می شود؟
اینک کدام میدان
تاریخ را میان قفس برده ست
تا مردهای باستانی
در زرهِ باران
باعطسه های شمشیر
بر اسب های سرفه
از خون سایه ها میدان را در خلاءِ ِ سرخ رنگین کنند؟

درچتر بسته دلتنگي ست .

باران ِبی علامت، بی پیغام
هوش بلند ساختمان‌هارا
به بوی خاک تازه ، سوغات می‌کند
و کاخ ها و کنگره ها، ناگاه
در عطر کاهگل، همه، غش می‌کنند

در چتر‌بسته پوستِ معماری
با خشم ِ خارپشت منطق ِارقام را
آشفته کرده است

در چتر‌بسته شبدرهای وحشی
از جلگه‌های دور به راه اوفتاده اند
و خوشه‌های دیم
از کوه‌های اطراف
شهر بزرگ را
با ارتباط های گیاهی محاصره کرده اند

                     - ای ارتباط‌های گیاهی !
                     برزیگران شبدر! بازیگران ِ درشب!
                     نَک ارتفاع ها به زمین می آیند 
                     تا راه رفتن ِ باران را بر تپه ها تماشا کنند
                     این تپه‌های پیموده     از میله های ممتد
                     که قحط را به حافظۀ نخ نمای آب می‌بافند!

در چترهای بسته دروازه های شهر
از ازدحام عاج لگدمال می‌شود
وقتی که دختران ِجوّ
خط های گرم و طولانی می‌گریند
انبوه ساکتِ پسران ِزمین
کز پنجره عبارت های زمزمه گر را می‌بینند
یاد قیام و خاطرۀ فریاد را
بی‌تاب می شوند: 

             - فرزندان ملت!
               دسته‌های مهاجر کندوها!
               در اهتزاز پرچم‌هاتان
               ما جمله کودکی‌مان را جا گذاشتیم


فراریان افشان
                از جبهه های دور
                بر‌کشتگاه نزدیک !
ای گام های بی‌مهمیز!
ای گام های برکت!
که درمیان مزرعه تاریخ جنگ را
بی اعتبارکرده اید
شهر از صدای شستن می آید
ما از صدای شسته شدن :

با برگ شسته، صخرۀ شسته
دل های شسته، عینک های شسته است
تردید ِشسته ، احتیاط ِشسته
دفترچه های شسته، سفرنامه های شسته
تصویب نامه های شسته، وزیران شسته، آه
ای اشتیاق شستن، کو سیل؟

باران شستشو - افسوس! -
در چترهای بسته جاری ست
خمیازه‌های سیل در ترَک ِخاک
یاد عزیز ابر را
تا انتهای خشکِ وریدش
خون می دواند

و رویش ِ طناب ازغضبِ مار
و برق شیشه در گذر ِ سوسمار !...

                                               از کتاب "دلتنگي‌ها"، شماره 7 ، سال 1346

                                                   

                                                

 

novembre 14, 2009

صداي سکوت

 

عباس عزیز،

 

ساموئل بکت در قصۀ " دنیا و شلوار" در ابتدای متن ِ خود  داستان با مزه ای را نقل می کند :

" مشتری : خدا دنیا را ظرف شش روز ساخت، شما شلوار منو شش ماه طولش دادین. خسته نشدین ؟

خیاط : ولی ، آقای عزیز، یک نگاه به دنیا بندازید، یک نگاه هم به شلوارتون "

 

دنياي امروز‌ما مصداق حرف خياط است. دنیای کثیفی داریم. دنياي کثيف را سياستمدارهاش کثيف کرده‌اند. و کثیف تر‌از‌دنیا سکوتِ دنیا ست در‌برابر آنچه در ايران می‌گذرد. روزها می‌گذرند و صداي دنیا صدای سکوت شده است .  ما در‌ایران کشته هامان را می شماریم و آخوند‌ها در‌دنیا دندان دنیا را .

 

                                              تا وقت دیگر قربانت  

 

novembre 2, 2009

يک شعر

 

                      

                                 از دور           

         

 می شمارد

بر سپیده ضربه های چاقو را

خیال سنگی، شهر،

وقتی که بال بر بلاد کلاغ می‌زنم

 

 

چشم من از مضراب

می‌ریزد و  گوشم

چند قطره خون می‌شود

 

کِی غبار از جای خالی بر می‌دارد ؟

 

                                             يداله رويائي      

                                          پاریس ، تابستان ۱۳۸۸

octobre 11, 2009

ضلع سوم ِ دیدن

 

پارسی‌‌های قدیم می‌‌گفتند، چشمی که می‌‌نگرد نوری به آنچه می‌‌نگرد می‌‌دهد. یعنی آنچه نگاه می شود نورش را در نور آنکه نگاه می کند می‌‌ریزد: دو نور از دو سو، هر دو در نیمه راه به هم میرسند (نوری از نگریده، نوری از نگران). دیدن و دیده شدن، هر دو در نور ِهم یک "دیدن دیگر" می‌‌آفرینند. این "دیدن دیگر" یک دیدن نامرئی است، یک دیدن ِندیدنی.تصادفی، تصادمی. ما باید این سومین‌ را کشف کنیم، شکار کنیم، هم در ذهن هم در زبان.
زرتشت این مبادلهٔ نور را، نور دو "دیده" را، انسانی‌ می‌‌دانست : نوردیده(چشم) و نوردیده(مفعولِ دیدن). برای او این مبادلۀ نور درحیوان صورت نمی‌‌گرفت. صورت، مخصوص انسان است. صورتِ انسان است که در برخوردِ این دو نور ترسیم می‌‌شود. چهره فقط در برابر چشم است که چهره است، در برابر دیده، و در مبادلۀ دیدن. خارج از این حالت هیچ چهره‌ای چهره نیست. انسان هم به خاطر چهره‌اش انسان است (لویناس). و چهره، انسانی‌ است. صدایش از روبرو می‌‌آید، نگاهش از روبرو می‌‌آید، و چهره چیزی جز روبرو نیست. که دیده وری می‌‌کند، که دیده رانی می‌‌کند. زیبا‌ترین چهره‌ها روبرو‌ترین چهره هاست. انسان وقتی‌ برمی خیزد انسان است. انسان خوابیده انسان نیست. خواب آدمی‌ خواب چهرهٔ اوست. خواب ِ صدا و خواب ِ نگاه اوست. و در خواب این دو، تمام چیزهای دیگر او بیدارند. در همین بیداری است که حیوانی می‌‌شود، که حذفِ چهره می‌‌کند، ومی‌‌کُشد
پارسی‌‌ها زبانشان را با کشف همین دیدن ِسوم‌ غنی می‌‌کردند، و از همان جا زبانشان را زبان شعر می‌‌کردند، زبانی در داخل زبان می‌‌ساختند. و اهورا، شاید به وام از من، می‌‌گفت : زبانت را، زرتشت، روی زبانت بگذار(سنگ زرتشت).ت 
آنها ازدیدن و دیده شدن یک دیدن ِسوم بیرون می کشیدند ( ضلع سوم می ساختند) که نه دیگر "دیدن" بود و نه "دیده شدن" بود. مکعبی بود که هرسه را در خود داشت، که عصارۀ "نگاه" بود. کعبه بود، غرض و غایت بود. غایتِ چیزی هیچوقت خودِ آن چیز نیست. چرا فعل امر دیدن" ببین" است؟ که هیچ طنینی از حروفِ این درحروفِ آن نیست. یعنی‌ فعل دیدن غیر از نون مصدری‌اش (که مال خودش نیست) هیچ حرف دیگری از خود به محصولِ ِخود(ببین) نداده است، و "ببین" میراثی از تبار خود با خود ندارد. سفارش اهوراهم به زرتشت این بود که از دیدن "دیدنی دیگر"  برآر!ا

در زبان‌های دیگر، فعل امر دیدن از دیدن مشتق می‌‌شود جز در فارسی ِ ما که "دیدن" در وجه امر خودش، می‌‌خواهد "بینیدن" باشد : یعنی ببین، بجای "بدین" . چرا وقتی‌ از چیدن "می‌‌چینم" می‌‌آید، نباید از دیدن "می‌‌دینم" بیاید؟ ونمي‌آيد ! "می‌‌بینم" می آید چونکه دیدن برای آنها، پارسی‌ ها، اهمیتی عظیم داشته است. پرسید
   پس آنکه می‌‌دیند نمی‌‌بیند؟ -

         شاید عکس آن درست تر بوده است، یعنی‌ آنکه می‌‌بیند، نمی‌‌دیند-
طبعا !ا

( از میان یادداشت ها )

septembre 25, 2009

مسافرمتن

نقدي بر دفتر «در جستجوي آن لغتِ تنها» از يدالله رويايي 
 


شعر ميوه دشواري ست                                                           

 لادن نیکنام
         روزنامه اعتماد        

در اينکه شعر در حوزه زبان اتفاق مي افتد يا لااقل يکي از تعريف هاي پذيرفته شده در اين گونه ادبي است، ترديدي نيست. زبان ورزي هم در شعر ايران بسيار ديده شده است. حتي در همين روزگار نيز عده يي از شاعران با استفاده از تداعي هاي آزاد آوايي و معنايي مشخصاً سعي دارند قدرتمندي هاي ذهني و خيالي خود را به نمايش گذارند. اين نوع اجراي شعري به خودي خود هيچ مشکلي براي متن و شاعر و مخاطب ايجاد نمي کند. اما هر چه بيشتر در شعر امروز ايران دقت کنيم مي بينيم دقت در معناهاي عميق تر ضمن به کارگيري از زبان خاص خود شاعر بسيار اندک مورد توجه قرار گرفته است يعني شاعران کمتر به ايجاد يک توازن متقارن در اين زمينه پرداخته اند. حال ممکن است عده يي با خود بگويند مگر شاعر آگاهانه شعر مي گويد که توازن ايجاد کند. نه مساله اينجاست که شاعر و نويسنده بدون شک لازم است از يک تربيت ذهني برخوردار باشد، مرتباً به خود نهيب زده و ذهن خود را به شکل آراسته يي در جهت سرودن شعر هدايت کند. شعر انديشه در ايران سابقه طولاني دارد همچنان که شعر روايي. از برجسته ترين اين شاعران مي توان به خيام اشاره کرد که بي ترديد ژرف ترين مسائل امروزي انسان مدرن را هم در زمان خود به نحو احسن طرح کرده است. هر چه برگ هاي تاريخ ادبيات مان را مرور کنيم مي بينيم در زمان رشد تحولات اجتماعي شاعران برجسته هر عصر به ژرفاها حرکت کرده و سعي کرده اند با دوري از هر نوع شعار در اعماق حرکت کنند. آنها فريب رخدادهاي زودگذر را نخورده و از منظري شخصي تحولات را در شعر خود وارد کرده تا بتوانند همگام اگرنه که ثبت کننده تاريخ خود باشند. در عين حال چنين شاعراني هر يک به سبک خود، به زبان خاص ذهني خويش شعر مي گويند. خيام رباعي را برمي گزيند و شاعري مانند يدالله رويايي به شعر حجم مي رسد؛ شعري که واژه ها در آن براساس نوع ويژه يي از همجواري به معناها و زيرساخت هاي فکري شاعر نزديک مي شود. به جرات در همين ابتداي بحث دو نکته را بايد طرح کنم.

الف- رويايي ضمن رسيدن به تجربه يي خاص خود توانسته به اين نوع شعر نزديک شود و برايم دور و دير مي نمايد اگر کسي بخواهد به شيوه او شعر بگويد. مگر در بندهايي يا پاره هايي از شعرش. اصلاً هم منکر الهام گرفتن و ادامه دادن يک سبک سرودن شعر نيستم که فرهنگ به مثابه جرياني است درهم شونده که بايد در زمان پيش رفته و دگرديسي هايش از دل يکديگر ميسر است. اما به نظرم بعيد مي رسد کسي مانند رويايي چنين درگير يک واژه شده و سعي کند هر مفهومي را به واسطه ظرفيت هاي همان واژه يا واژه هاي ديگر شعر طرح کند. اين مهم است که او با همان تربيت ذهني خاصي که ذکرش رفت به آن رسيده است يعني شعر رويايي صرفاً ترجمه خود اوست و امضاي خودش را دارد.

ب- اين شعر مخاطب عام ندارد. شايد در دفترهاي او شعرهايي هم باشند که بتوانند با جمعيت بيشتري ارتباط برقرار کنند اما متن هاي او به گونه يي است که کمتر مي توان رفتن ميان جامعه و ورد زبان مردم شدن را براي آن متصور شد. شعري است که شايد مخاطب اولين اش شاعران و بعد انديشمندان باشند؛ آدم هايي که دغدغه کلمه دارند. اگر نمي نويسند اما خواننده حرفه يي شعر و داستانند. با ادبيات مانوس اند. شعرهاي او را گويي يک انديشمند سروده است. يک ذهن درگير با مسائل امروزي جامعه بشري با فرو رفتن در معناهاي يک کلمه مي خواهد شعري بگويد و مشخص است او به مخاطب نمي انديشد. او فارغ از مخاطب لذت خويش را از تجربه منحصر به فردش دم به دم در کام مي نشاند. حال اگر مسافر اين نوع متن هستيد سراغ دفتر «در جست وجوي آن لغت تنها» برويد که شعرهايي است سروده شده در فاصله سال هاي 47 تا 87. شعرهايي پيش از اين فرصت سروده شدن داشته اند ولي فرصت چاپ را شاعرشان دريغ کرده است. اين را وقتي همان ابتدا دفتر را مي خوانيم از خود مي پرسيم اين يعني متن هاي پيش روي مان ابترند و عقيم يا نارس بوده اند و حالا رسيده اند، يا اينکه تن بسپاريم به حس ترحم نسبت به مظلوم ترين شعرهايي که به افتخار متن هاي ديگر کنار رفته اند.

اما کافي است چند صفحه در دفتر پيش برويم، مي بينيم اين شعرها در ادامه و در کنار همان شعرهاي چاپ شده قرار مي گيرند. وقتي مي خوانيم؛ نام طليعه نام تازه يي از يک گلوله نخ/ که باز مي شود/ و ظاهر مرا/ در ادامه خود تا کجاي نخ/ خطي مديد مي کند/ چيزي جديد مي شود. به شعر يدالله رويايي مي رسيم. خبري که در آن تصوير و تکرار و موسيقي و مفهوم، مهم تر از همه در کنار هم به همجواري مناسبي رسيده اند. در تمام دفتر شعر 150 صفحه يي اين توازن به شکل نسبي ديده مي شود ولي آنچه از همه مهم تر است استفاده رويايي از «لغت» در دو جهت است؛ يکي در پي ساختن تصويري نو از اين جهان، از تمام پديده ها و اتفاق ها و عناصر طبيعي و اشيايش و ديگري در مسير رسيدن به يک فکر تازه. او چنان انديشيده و مشخصاً خوانده است که مي داند رمز حيات ابدي يک شعر (حالا حتي در ذهن يک شاعر يا نويسنده يا فردي که علاقه به ادبيات دارد) در معنا نهفته است و فراموش هم نکنيم گفتار روزمره ايرانيان پر است از شعرهايي از گذشتگان. سعدي و حافظ يکي از افراد خانواده هاي ما هستند. در ضرب المثل هاي ما شعرهايشان راه يافته اند چون جدا از موسيقي به يادماندني آثارشان به معناها توجه داشته اند. صرف يک تصوير زيبا راهگشا نيست. بيشتر شبيه نسيمي مي شود که براي لحظه يي بر صورت وزيده و بعد ناپديد مي شود. رويايي مي داند در شعر بايد به انديشه ايراني تلنگر بزند. به حافظه جمعي ايراني فراخواني داده و از او بخواهد يک بار ديگر به کوه به طور مثال به شيوه يي ديگر نظر کند. کوه نماد استواري، کوه نماد پايداري و جاودانگي، کوه نشانه مقاومت هميشگي در شعر رويايي ناگهان چهره عوض مي کند؛ سيماي کوه از معاني درهم/ درهم مي ماند/ وقتي که جاي پاي فراري بر سنگ/ سيماي سنگ را/ پرچم مي کند/ و در صداي صخره تيرها متواري مي مانند.

از نظر من او به زيباترين شکل ممکن از نمادهاي ساخته شده براي کوه آشنايي زدايي کرده و بيشتر سرگرداني و پريشاني کوه را براي ما به شکل سوبژکتيو مي سازد. او مستقيماً به جاي پاها اشاره نمي کند. نمي گويد آنها حماسه سازاني هستند که مي خواهند چه و چه کنند. کاري به کارشان ندارد اما در پايان مي گويد در صداي صخره تيرها متواري مي مانند. آيا کوه پناهگاه است، آيا کوه چنين پذيرنده است، آيا کوه مادري است آشفته حال که نمي داند با جاي پاي يک فراري در آغوش چه کند؟از اين منظر شعر رويايي به عرصه هزارگزينه يي نزديک مي شود؛ به جايي که مي توان فراوان تلقي براي شعري کوتاه در نظر آورد، به معني فرار انديشيد و کوه، به سرنوشت تيرها فکر کرد و مفهوم پرچم. همه عناصر شعري که از آن سخن رفت از يک جنس اند اما مفاهيمي را که با خود به شکل ناپيدا حمل مي کنند از جنس هاي گوناگون اند. از اين دست شعرها در اين دفتر بسيارند؛ شعرهايي که پاره يي به واسطه تصاوير به ياد ماندني ره به مفاهيم چندگانه مي برند. و شعرهايي که به واسطه غور در يک کلمه خيلي غيرشاعرانه باز ما را دعوت کرده تا درباره يک يا چند مفهوم فکر کنيم. در جايي مي خوانيم:  و سطح، سطح مفرد / در انفجار سطح، جمع مي شود/ و سطح ِجمع جمعً ِتمام مفردها است. / هر مفردي در انفجار خودش جمع مي شود. اين شعر اشاره يي دارد به انسان و سطح به جاي کلمه انسان نشسته است. به جاي جان آدمي، و اشاره يي دارد به مرگ. تکرار کلمه سطح و مفرد و جمع از ابتدا تا انتهايش که در اينجا آمد، فضايي را مي سازد. شما از تکرار سطح به اهميت آن پي مي بريد. با خود مي گوييد لابد اين کلمه چنين غريب با فضاي شعر به دليلي اينچنين با تاکيد بسيار تکرار مي شود. يادتان مي آيد که اين کار رويايي است. او از تکرار مي خواهد حجمي بسازد، در آن فرو رفته و ما را به دنبال خود کشد. بيشتر شبيه چاهي که بايد از فرو رفتن در آن لذت ببري و لذت هم مي بري وقتي آموخته راه شوي. واقعاً معناي اهلي شدن در مورد متن رويايي تعبير درستي است. وقتي ياد مي گيري که سطح يعني انسان تقليل داده شده مدرن امروزي که شاعر دست بر قضا دوستش دارد که چنين بي صدا از جمع شدنش مي گويد. از ترکيدن اش که ترکيدن خودش به تنهايي نيست بلکه مرگ يک انسان، مرگ يک جمع است. در حوزه تفسير و تاويل شايد حتي عده يي بخواهند پا فراتر نهاده و بحث حمله هاي انتحاري را مطرح کنند. عيبي ندارد چون شعر فضايي پرراز و رمز دارد و به شما اجازه مي دهد خيالپردازي کنيد. در جايي ديگر وقتي از طول طناب و سطح طناب هم مي گويد باز به شکل غيرمستقيم اشاره به مرگ دارد. تکرار کلمه هاي «طول»، «سطح» و «طناب» به جايي ما را مي رساند که يک انسان به يک سطح تبديل مي شود. منتها اين بار سطح زمين. ما روي سطح زمين راه مي رويم؟ ما بر چه سطحي راه مي رويم؟ چه سطحي از اين زمين در طول تاريخ بشر چنين سطحي را لايه به لايه سال ها انباشته اند؟ و کار رويايي شعر گفتن است. فکر کردن است. فکر او شعرش مي شود و مشخص است رنجي مي کشد از انباشت اين تصاوير و واژه ها و مفاهيم وقتي اعتراف مي کند که: چگونه؟ چگونه شعر بگويم به شعر چگونه بگويم که روي سايه صدايي که از هواي شما مي آيد و روي سايه مي افتد با خوانش شما به خانه خاک مي رود و مدفن حرف مي شود؟ چه مرده هايي که مرده هاي شما را در خاک هم رها نمي کنند وقتي شماي مرده هنوز مي خوانيد و شعر در خوانش شما و ماي مرده ميوه دشواري نيست. اصل و اس و اساس حرف رويايي از شعرهاي خودش در اين چند خط آمده است. او از دشواري چيدن اين کلمات براي رسيدن به آن ميوه نهايي مي گويد ميوه يي که در کام من و شماي عاشق شعر مي نشيند طعم اش. او ضمير آگاه عصر امروز است. شعرهاي او هم طعم امروزي دارند. مساله همه ما هستند. کافي است يک شعر را چند بار بخوانيد. حس تان را چنان برمي انگيزد که تصاوير را به خاطر مي سپاريد. بعد درباره شان فکر مي کنيد. بايد فکري کرد. شعر رويايي حاصل درهم آميختن حس و انديشه است. او هرگز با رمانتيک شدن هاي آبکي و آه و ناله سر دادن از مرگ نمي گويد. بي صدا را به دوباره فکر کردن و دوباره ديدن دعوت مي کند؛ آن هم با سبک خاص خودش، با تصاويري که به واسطه تکرارهاي ما در حجمي لغزان به حرکت درآورده و سرانجام بي آنکه حواس مان باشد ياد مي گيريم در متن سفر کنيم. سوغات مسافر شدن ما چيست؟ تجربه مدام طعم ميوه دشواري به نام شعر .*

http://www.etemaad.ir/Released/88-06-10/253.htm
  روز نامه اعتماد ، سه شنبه 10 شهريور 1388 ، شماره2041   * 

septembre 13, 2009

نوعي خوانش‌ (۳ )

  1.                                                 
                                                                                                                               
     
    "درجستجوي آن لغت تنها "*                                                       

  2.  درخوانش ِ‌ستاره انصاري                                                                


  3. این مقاله درمجلۀ نوشتا(شماره۱۱) با اشتباهاتی
  4. در‌ترتیب‌صفحات‌چاپ‌شده است.خوانندگان پی‌جو
  5. می توانند متن ِ درستِ آنرا در اینجا بخوانند


    وقتي در جستجوي كلمه اي باشي، و" در جستجوي آن لغت تنها " به سراغت بيايد، دنبالش مي روي . جستجوها انگار مسير هم سويي مي گيرند. مسيري به نا تمامي، به شكل وارياسيون. جستجويي كه معناي خودش نيست؛ به معناي به انتها نرسيدن است. خود اميد از نيامدن مي دهد، اميد از نا اميدي زيبا، و رنگ از وارياسيون مي گيرد. به موازي "هاي نامتناهي، با هم و با همه،... به قبل از آغاز مي رسي : " و هر چه شايد كه باشد، شايد كه نباشد.
    چهره ، شكل ِ شك مي گيرد و شكل، پُر از ابهاماتي كه " طاق و طاقه مي برَدَش در ميان ِكشف"   وقتي كه در نماي ظاهر، دورنمايي از باطن مي آيد، نمايي از لغت . دورنمايي از " ته ِ تاريك شئ"، و تمام سهم من در متن مي شود. متن ِ من مي شود و ترس، آن چيز سومي ست كه در فاصله ي من و متن است. لمسي ميان محاصره ي كشف در" آنسوي فكر".
    فكرهايم از عبور گذشته مي آيند و حال آينده را حال ِ منقلب ِ امروز مي كنند. ترس ِ مدام در ميدان ديدم روايت مي شود. از تمام رويا "من" تمام مي شوم و تمام، شكلي از نامتناهي مي گيرد. شكلي از ادامه اي كه توقف ها بي نقطه در خطوط ممتدِ قطعه مي رود و نقطه كه مي آيد استراحتگاهي براي اندك نفسي ست كه مي گيرم . وقتي به نگاهم نگاه مي كنم متن به " شيوه ي وقتيكه ها" به من مي آيد كه : "نگاه تو تمام نگاه تو نيست" و لبخندهايم به گچ مي رسد و هراس دوباره به جان. در جستجوي كلمه چنگ مي زنم هر صفحه از چنگ من مي گريزد و زير ناخن "ترسيم ترس" از صفحه اي باقي مي ماند و " ماندن از مبادله صورت جان مي گيرد"، صورت ِترسخورده ي من. وقتي كه معنا، معني نيست يك تقليد رام از قرردادهايي كه زبان را نمي بينند و متن را پيكري بي مغز از لغات مي خواهند.
    لغاتي كه در پرسه هاي هميشه ردي از گذشته دارند. گذشته اي كه رنگ از گذشتن نمي گيرد و به امضايي بي تاريخ ثبت مي شود
    تمام تن را در تماميت متن مي بينم، در قطعه، و با تمام ديدم انگار نيمرخي از من" شكل تمام تو است" كه در رفتار مشابهي از كلام " در حالت حضور بي جسم" مرا چيزي جديد مي كند ازادامۀ او . زمان از متن مي گذرد و من ِ منتظر را با اشاره اي جادويي مالك تمام صفحاتي مي كند كه ترس شاعر را دارند و سهم مشترك از اعتراض ِ معني به معناي يعني به اسطوره ي هول مي رسد كه سوي ديگرش از حرف مي آيد، حرفي كه " چيزي به آينه نمي دهد" و تقسيم ِ تصوير و من در آينه، تقسيم درد و رويا در متن، من را به ما مي رساند و رفتارمان را به تنگنايي از انتظار آن لغت مرموز: " لغتي كه نمي آيد" د  
    در بيدادِ رفتارهاي سبك، و رقص عريان لغت، حيران كه مي شوی كلمه مي آيد و " ميدان تنگِ عبارت را تنگ از نشانه مي كند"، و سفيدي صفحه تحميلي ست كه "كنجي براي عزلت" را با نشانه اي روي صفحه بگذاری وقتيكه مي بينی جمع شده با ديگران، نشانه ديگر معناي نشانه نيست و هيچ چيز معناي خودش نيست و عزلت از جمع با ديگري مي آيد و كنج، فراخي آن تنگناي انتظار در ما ست. هيچ چيز معناي هيچ چيز نيست و همه بي هم، با همه مي آيند در همه جايي از هيچ جاي ديگر. جستجو در فاصله ي ديدن شئ تا نگاه ِ شئ مي ايستد و حركت از اينجا تظاهر به آغاز مي كند، که " حركت اول/ فرياد آخر است" ت
    صورت، فرم ترس مي گيرد و لغات تصويرشان را در چهره ي هراسان من مي بينند " وقتي طناب آينه اش را ديد/ و مرگ، مرگ را شناخت" من متن را مي شناسد و در ادامه ي هول مشترك با " مرگ چهره" نيز خوانش از سماجت نامتناهي نمي گذرد و به همهمه ي پر التهاب جستجو مي رود در بي نهايت ِ سكوتي از دهان ِهميشه باز كلمه كه صدا را پنهان مي كند و آرام مي لغزد در آن : " آهسته حرف بزن/ تا سرقتِ سلاح من از لب هات در لب هات/ پنهان كند/ مرداب و كهكشان را"ا
    اينگونه بي مكث سخن گفتن و بي توقف ايستاده پا بر جاي پاي لغت در وحشت سكوت، گلو را خشك مي كند و كوير از دهان مي ريزد در مسير ِ لغاتي كه خستگي سالها و صبوري كوير دست روي شانه اش مي گذارد و خشكي شانه اش را با تكانه هاي گرم به دشت هاي دور مي برد و " دوردستِ دشت را / شروع ِدشت مي كند"، شروع نويسش براي گذراندن وقت، كه اينجا با وقت خودش مانده، با گذراندن خودش از وقت. وقتي اينجا باشد و از آنجا بگويد اينجا آنجا مي شود. وقتي در دشت باشي و از كوير زندگي كني؛ ناممكن همه ي امكان مي شود. همه ي مكان مي شود در بي فاصله اي از ذهن و زبان. در " وطن خواب" چيزي عجيب نيست " نه فلس سوال و نه حيرت ماهي" كه دلتنگي هاي كوير را به درياي لغات مي برد و اينگونه درهواي سال ها مي رود و در صفحه پخش مي شود " حالا كه فضا/ جز هوا چيزي نيست" فضاي صفحه جز هواي جوهر نمي كند كه پيش مي رود و معلق در هواي واژه مي ماند. با همه ي ترس اينكه به جايي نرسد به هيچ برسد " بر صفحه ليك/ قضيه مي گيرد رنگ/ وقتي شكنجه رنگ مي بازد" با هر لغتي كه نمي آيد شكنجه رنگ مي بازد امّا به تاريكي " از خواب/ از لغت/ و هر دو در برابرشب" 
    ترس نقطه اي مي شود كه به عمق مي رود. كوچك ِ عميق مي شود تا بطن حرف، جزء مي شود. جزئي كه تنها نيست و تقسيم مي شود در پيش رفتن متن با من كه با تمام متن تنهاست. عمودها را طي عمود مي كند و باز هم " بَعد ِ لحظه" مي آيد؛ با عظيمي از حيرت قائم كلمه
    در تمام راه به حذف چيزي مي انديشم كه پيدايش نمي كنم و فاصله اي ست ساكن كه آينده را با گذشته مي آورد و در ادامه ي حال ِ من گذشته ي شاعر جاري مي شود و حالي عجيب مي شوم وقتي " تو در جلوتر ِ تو مي دود و من/ بعدِ نام من" مي رود تا به بيروني از تن برسد كه تمام درون شاعري است كه با "سر انگشت هاي لرزان" به تحميل كاغذ پاسخ گفته و ميل ذهن مرا مرگي اسطوره اي مي كند تا صفحه از من آغاز كند " حرف هاي دوزخي" در جهان ِمرگ را. از من بگويد از تمام تن من در دهان ديگري با حرف هايي كه "جز تو نيست" در دياري كه همه ي طول راه، كلمه و مصرع و فرم با سماجت ِ همگام از پوستش گذشته اند روي كاغذ و به دورترين مكان رفته اند، به من كه تنها نزديك ام به متن، و از چگونه هاي شعر رويا در " خوانش هوا" تمام متن هايش با هم مي آيند درچيستي ِ عبارت كه شعر را " حيات حجم دهان تو" مي كند و حيات خوانش من كه در فاصله ي لغات، منتظر برهنگي كامل است، تا تمام تن را نظاره كند. منتظر نظاره ي تمام تن در متن ِناتمام، كه تهي را در وجودمان پُركرده از وسوسه هاي آنچه نيست و مي تواند باشد. و فكر به تواني مي رود كه فعل را از قوه مي آورد و قواي حوصله اي ست كه با تنهايي كلمه خلوت كرده " حالا من تو ام، تو مني حالا" ،و با محبت پر هوسي از تمام ميل خودخواه لذت ، تنهايي ِ هر دو را مي خوانم وقتي برهنه مي آيند روبرويم : " انسان برهنه تنها نيست/ هيچ انسان عجيبي تنها نيست" وقتي عريان روي صفحه مي ريزد تمام تن اش را تا " براي آنكه مي رسد از راه" ميزبان عجيبي شود كه اشتياق ميهمانش را به حروف سخت ِ نشسته روي راحتي هاي زبانش پذيرايي كند و سدي از هراس و گشاده رويي ِ ترسي سخت بيرونشان ميكند از خانه ي متن. كساني كه آسان مي خواهند آسان مي خوانند آسان مي آيند و آسان مي روند. سخت آسان! كه ياد نگرفته اند سخت بخوانند و شكل بدهند. تنها شكل مي گيرند در قالب سطح؛ شكل هاي مومي ِ نرم. تنها مني در متن ميهمان ما مي شود كه بتواند " شكل تازه اي از تاريكي به شب بدهد" و حرف تازه اي به حروف كه جان مي گيرند از تن. " جان چيزي از تن است" و كسي كه از تن خبر ندارد جاني نمي دهد و نمي گيرد و تن اش را جا مي گذارد در سال هاي متواري از چيزي كه هيچ وقت ندانسته چيست. امّا رويا فرار مي كند در متن، در تمام تني كه دنيا در آنجا به آخر رسيده است فرار مي كند و " معناي پشت ديوار" مي گيرد، معناي فرار
    معناي جسمي تن نيز در " شدن ِمادلن" با همه ي تنهاترينش بامن تنها نيست وقتي كه در من است و در من تعبير به ميل ِ "نيز" شدن دارد. از پوست معطر و بوي بخشنده ي تن سهمي به جهان مي دهد و سهمي از جهان به من. از طبيعت كلمه كه در متن مرز نمي شناسد و در انتخاب توقف ها هم ميل به رفتن دارد. رفتن از معناي " زن، خروس، اسب، زنبور، سبزه، گوشت، مرغ، درخت، پرنده، سنگ، جنگل، مرداب، خاك، آسمان، خزنده، ماهي، مار، نهنگ، صخره، باد، مادر، دانه، عنكبوت، رودخانه، خون، چاله، ابريشم، شاخه، شكوفه، گاو، گنجشك، خزه، شبان... به معناي خودشان و به انتخاب نگاهي كه نا مرئي را فداي مرئي نمي كند
    اينجا من به چگونه مي رسم وقتي پُرم از آنهايي كه گفته و مرا خالي كرده، خالي از عقده ي نگفته ها. و تهي در من در "هفده ارديبهشت" به تصميم خوانش مي رسد، به رسيدن ِ اتفاق ِ يك زمان در دو مكان: تقويم و كتاب. در تقويم متغيري كه سال ها ثابت از هفدهم ارديبهشت گذشته و مي گذرد و در كتاب ثابتي كه در هفدهم اردبيشت متغير مي ماند. تا هميشه مي ماند. و اشتراك در تقويم متغيري كه انتها ندارد و كتاب ثابتي كه انتها ندارد، با وارياسيون ادامه مي دهد و وارياسيون، " ادامه ي آغازي ست كه مي خواهد آغاز بماند"، به انتها تن نمي دهد گر چه از تمام تن بو برده است. كتابي كه با " محصول ِنتوانستن" تمام مي شود، تمام نمي شود. مجموعي از جستجو كه در آغاز هم، قدم هاي شك را به اين شكل، شكل مي داده . شكلي از " ريسمان ربط" كه موازي با " رقص ِقتيل" تا انتهاي ديوار لغت شكلي از نامتناهي مرگ دارد و ظاهر ِ مرگ را كه پايان است به حجم ِ بي پايان ِ لغت مي برد. مرگ در وارياسيون به مرگ مي رسد، به بسياري هاي مرگ درشكل ِ پُر مغزترين وآزاردهنده ترين هنر وقتيكه كه از سطح مي گذرد تا به حجم برسد: به دار، طناب و حلقه هاي تشنه ي گلو با دهان هاي باز وحشت... وحشت طناب از مرگ و وحشت متن از حلقه هاي خودش وقتي با جستجوي آن لغت تنها در شك عظيم قدم به اينجا مي گذارد به شكلي از نا تمامي مسير در وارياسيون. در ابتداي جستجو به ترس آمديم و در ادامه باز ترس : " نخست گاهي مي ترسيم/ و بعد هميشه مي ترسيم". گاهي، هميشه مي شود
    وقتي نگاه موازي با تمام قطعه در خوانش پيش مي رود در حيرت فرار از توقف مي ايستيم، روي صفحه و لغات پرت مي شوند به جستجوي لغت مرموزي كه تمناي تمام ذهن هاي عزيمت از سطح است : " هميشه در عزيمت، چيزي حذف مي شود/ حذفِ توقف
    در تمام خوانش ِ متن، ترسيم ترس، موازي با ذهن رويا پيش مي رفت و فاصله در " دهليزهاي اولين حركت ها" در تن من " به " بازوي بسته های تو" ختم مي شد. در نامتناهي متني از تن كه تمام ِمرا ( متن خوانش را) در آغوش گرفته است.
    در امتداد "خطي مديد" به " چيزي جديد" در جستجوي آن لغت تنها آمدم تا پايان نا تمام تن:
    " هميشه موازي در خود مي ماند حجم
    معنايي از رسيدن ازنرسيدن"

    * يداله رويايي انتشارات كاروان/ تهران1387

août 25, 2009

در حوالی ِاسلام

 

عباس عزیز
در انسیکلوپدی لاروس برخوردم به این استدلال ِعجیبِ عمر درکتاب سوزی ِ کتابخانهٔ عظیم اسکندریه  
ا"ین کتابها یا موافق قرآن اند و یا مخالف قرآن. در صورت اول همانحرفی‌ را می‌‌زنند که قرآن می‌‌زند، پس زائد و دست و پا گیرند، و در صورت دوم خطرناک اند، پس در هرصورت باید سوزانده شوند "

گفتم که بربریت، سبعیت وبی‌رحمی که درایران ِ اسلامی، و یا اسلام ِ ایرانی‌ می گذرد پس چیزی از مفاخرخود با خود دارد، چیزی از ذوالفقار و چیزی از ذوالجناح، از خون
وازخشم
گفت این کتابخانه اگربود امروز، خون و خشم و خرافه درحوالی اسلام کمتر بود
گفتم امروز این کتابخانه اگر بود  بربریت حوالی نداشت.  بربریت بشریت بود

تا وقت دیگر قربانت                                                                 
 
 

août 1, 2009

بیانیه‌ي نفرت


نگاه می‌کنم و
از سنت، ازمحافظه، از آئین
نفرت می‌کنم                                    
از فاضل، از میانه رو، ازمرده شور
وَ ازعتیقه ، از کفن، از کافور
نفرت می‌کنم                                    

از نبش قبر و از قالب، از قاری
وز شکل های تکراری
از سطحی، از کلیشه، از کهنه  ازکهن
-از کهنه در شمایل ِ نو
وز نو در التزام ِ کهنه - 
از حجره، از قم و از کدکَن
نفرت می‌کنم                                  

و از تمام آنان که خوابِ قرون رفته می بینند
از رجعت، از فرورفتن
نفرت می‌کنم                                   

از آنکه از اصیل، از دیگر، از متفاوت می‌ترسد
وز شکل های شادِ شکستن می‌ترسد 
زهد و ریا و مصلحت و رندی
کِشتِ دروغ
- فرهنگِ آخوندی -          
از بَربَر از بسیج و از باتون
از قتل و از‌شقاوت، از قاتون

از وهن و از شکنجه، از آزار 
از اعتراض های خاموش
وَ اعتراف های ناچار
از مغزهای شسته، از شستن
نفرت می کنم                                 

از صدای حلقه‌های بسته درضمیر و حلفه‌های بی‌ضمیر
از زخم و از زنجیر
از گشت‌های به اسم ِالله
- روی زمین ِخدا عفونتِ الله- 
 از حوض و از حوزه،  ازبوي گَند
از گنبد و مناره، از گوسفند،
از آفتابه، از لیفه، از اِِِزار
از چاهکِ ولایت
تا چاهِ انتظار،
تسبیح و کفش کن
نفرت می‌کنم                                

از قارچ های زهر:
از خود و خار – همهمۀ دستار -
از لاشخوارهای موعظه، از منبر
از تازیانه و از چنبر،
از غارت، از غنیمت
- بال ِ سیاهِ شولا برلاشه های خوردن -
از بُردن
نفرت می‌کنم                              

در چهارراه های خطابه
از فکرهای روشن، از روشنان ِفکر
- معبّرها -
که از خطا و خواب طلائی شان دائم
تعبیرهائی بی‌توبه می کنند
از توبه، از خجالت
از رسم وراه گفتن، اما
از خبط خود نگفتن
از گفتن نگفتن
نفرت می‌کنم                              

از چشم های بسته، مشت های باز
(یا مشت‌های بسته، چشم های باز؟)
از آبروی ریخته، آویخته از حرف
از حرف های بیوقت از پسران ِ وقت
- وقتی برای گفتن -
از ریختن، آویختن
نفرت می‌کنم                               

وقتی که ارتجاع
چون بختکی نفس گیر
- صدها هزارتُن تهوع و تقلید -
بر شعر اوفتاده است
و پاسداران ادیب، ادیبان ِ پاسدار
- دربانان ِحجره های ادبیاتِ دربسته -
در پشتِ دردهای سیاه و دَرهای سیاه
کج‌خنده های دیروزرا  امروز می‌کنند
ذوق زبان
از آب دهان محتضران می‌ریزد
و هیچ نسلی ازهیچ منظری بر نمی‌خیزد
از نوحه، از ردیف و قافیه، از شعر انجمن
نفرت می‌کنم                                              

 
کفتارهای فتوا، موقوفه خوارها 
که با سکوت شان
هضم ِجنایت می‌کنند
و یا که خود جنايت هضم مي کنند

ازموريانه هاي معرّب، کرم عروض 
دردانه های "بیت" ، انگل ها
- حافظان حدیث و آیه و آیت 
         ازشيخکان ِ شاعر ،  پرورده هاي سنت ،

وز توله هاي "سنت شکن" 

نفرت مي کنم

 از صوفیانه، از شطح
از خرقه، از پوست
از لکه های فتح  بر دست های دوست 
از دوستان ِ با من‌دشمن
نفرت می‌کنم 
 

وقتی که شاعران حقیقی خاموش اند
دیگر نمی‌نویسند
یا آنکه می‌نویسند
و رازهای کوچک و فنی شان را
از انزواهاشان بیرون نمی‌دهند
و مرگِ شاعران ِ بی‌مرگ
پنهان و بی سخن می‌ماند
از ماندن،
از احتضار و از مردن           
نفرت می کنم                                      


من می‌روم و نفرتِ من می‌مانَد
من می‌روم و آنکه می‌آید هم
با آنچه از من می‌ماند
       نفرت می‌کند 

با آنچه می‌ماند از من
من، - بعدِ من-
در بودن و نبودن
نفرت می‌کنم .                        
 ( بخشي از يک بيانيه )                                           

   پاريس  1982 (دستکاري، اوت 2009 ( مرداد 1388) 

juillet 7, 2009

رفتند راي دادند، بعد چي؟

 

عباس عزیز،

 

" رفتند رای دادند، بعد چی؟" برگردان ِمشهوری است از ترانۀ مشهورِ لئو فرّه آهنگساز، شاعر و خوانندۀ  معروف، که فرانسویها گهگاه زیرلب زمزمه می کنند، ویا آهنگِ آنرا بهنگام کاروبیکاری سوتک می زنند :

?Il ont voté, et puis après

این ترانه حالا چند روزاست که بي اراده  برزبان من هم جاری می شود وعجیب است که این"بعد چي" در صدای او تعبیری از پوچی و آبسورد می دهد، ولي در صدای من ، که صدائی ندارم، تعبیر "حالاچکار کنیم" می گيرد. او، لئو فرّه، طوری به طعنه می خوانَد که يعني بازي تمام شد وديگر "بَعد" ی درمیان نیست، و من به خود می گویم که حالا "بَعدی" داریم که باید اداره اش کنیم. 

در صدای او رای دهنده ها ساده لوحان و خوش باورانند، درصدای نداشتۀ من انگار بذری کاشته دارند !

کدام بهتر مي خوانيم؟ 

                                      تا وقت دیگر   قربانت