février 9, 2012

یک شعر تازه

جاده در میان جمع بود و،  در میان جمع

ترس تنها بود

 

در میان جمع

همیشه ترس  تنها است.

 

روی راه رفته  ردّ پا افق

روی راه رفته  دست رد عمود

 

عشق تو  زخم

بر راهِ  رفته  می زد

و راهِ  رفته  با تو می گفت :

هوا هواست

هوا همه جا هواست

ادامه‌ی مطلب «یک شعر تازه»

janvier 18, 2012

وطن ِ شعر

 

چطور می شود توی این دنیا بود و بدون شعر بود؟ دیگران دنیا را برای

خود می خواهند و ما برای شعر. و همین است که برای آنها ما دیگران ایم ، یعنی نیستیم ، و شعر همانجائی هست که شما نیستید. شعر درغیبتِ خود  حضور دارد، و شما در حضورِخود غائب اید. شما در جمهوریتان هستید، مثل افلاطون در جمهوری اش. و جمهوری جای شعر نیست، از وقتی که افلاطون او را راند، و او هیچوقت دیگر برنگشت. شما را بیگانه کرد ، در زبان وطن گرفت و اهل آنجا شد. در زبان ِ شما گوشه گرفت و گوشه ای از زبان شما شد ، و حالا هم ، شعرگوشه ای ست که در جلوی شما می رود . جلوتر از شما با شما می رود. کج، بد، مثل عبور ِ زاویه از حد، ازمرز.   

چطور می شود زاویه ای را که می رود گرفت ؟ که گوشه را بگیری بی‌آنکه گوشه گیر را بگیری؟ وقتی که گوشه گیر با گوشه اش  دائم جلوتر از شما می رود ، تولدش درست بر لبِ مرز است. شما هر طرفِ مرز که باشید  او به خاطر شما جایش را عوض نمی کند، به سوال شما هم جواب نمی دهد. بلکه از شما سوال می کند، و سوال‌هایش را روی همان مرزِ تولدش، جلوتراز شما، می گذارد. جواب هم که بدهید باز برشان می دارد و دورترشان می گذارد. و اینگونه  مرز را نشانه بندی می کند، با علامت هایش افقی وعمودی. مثل یک تیرک. هم توی لایه های زمین می رود و هم بیرون ِهوا می ایستد. هم اجداد شما را بیدار می کند و هم خودش یک جدّ می شود. مثل من که جدّ خودم هستم. و مثل شعر، وقتی تکان به ستون ِ زبان می دهد. و در مغناطیس‌هایی می نشیند نزدیک طپش‌های شما، و دور از دل شما. و شعر، اگرهرگز شعری باشد، نیازی ندارد تا به خاطر شما، نه از لایه های زمینی اش و نه از لانه های هوائی اش بیرون آید، و خودش را از چهارسو بنمایاند. مجسّمه هم خودش را برای شما مانکن نمی کند، شما هستید که باید دور آن بچرخید.

ما به شما و کارهاتان، مثل ِ به خودمان و کارهامان، اینطور نگاه می کنیم.*

 

         

               * ازمیان یادداشت ها. فصلنامۀ سینما و ادبیات، زمستان1390

 

 

ادامه‌ی مطلب «وطن ِ شعر»

décembre 31, 2011

نویسش (١٤

آرش عزیز ،

خوابم نمی برد. در قصه ای از فیتزجرالد به تفاّل می خواندم :

" آنها ادعا می کنند که تو به یکی از دخترها توهین کرده ای . - چه حرف ها! من فقط گفتم دوست دارم یک گاز از گردنش بگیرم. همین! برای همۀ شما خانم ها  آرزو می‌کنم گردنی داشته باشید که من دوست داشته باشم بی درنگ گازی بگیرم. این، که توهین نیست، اینکه من حریص گردن خانمها باشم..." 

  خنده ام گرفت. اسنیل ِنویسنده بیشترازطنز ِنویسنده  طنزدرخود داشت. پشت این حرفِ ساده  حرفِ سادۀ دیگر پنهان بود.

 ما باید رمان را از " فصیح" و از" فاخر" نجات بدهیم  تا بتوانیم پشتِ حرفی ساده حرفِ سادۀ دیگر پنهان کنیم  . نه آنکه  در نثر خود  هنوز  اصطلاحاتی مثل : "هم ازاین دست"، " هم از آنرو"، کدامین، چنانچون ، و.. را عاریه  کنیم .

نثر قصه را همین "فصیح و فاخر" ها  فاسد می کنند. که انگار قهرمان قصه عصای قصه نویس را قورت داده است.

و افسوس !  که گاه  نزد مشاهیرهم.

                                  

                                              تا وقت دیگر   قربانت

décembre 18, 2011

دریایی 31

                                                             


من از جزیره های نجات

من از دماغه های امید

از آب های متروک

در خلوت بنادر ویران

                                 خواهم گذشت        

 

خواهم گذشت

از آب های کشکول،

از آب های کالا...

همراه قصه های درویش،

همراهم پندهای بازرگان

                                     خواهم گذشت.

 

با کاروان امتعۀ هند

با بارهای صمغ

                    طلا

                         عاج       

                             نی شکر  

با بارهای مرجان  

                   مروارید                          

با بارهای ادویه وعطر

از آب های جاوه،

از آب های مسقط وعمان

                                      خواهم گذشت.

 

ازآب های مشتاق

مشتاق ماجرا

مشتاق قتل در کشتی رهزنان

                                        خواهم گذشت.

از جمع آب ها

                      - جمعیت فراری - تصویری از فرار -          

ازگام های رقص

پیوسته در ترنّم تکرارـ

 

از قلعه های مرتفع آب،

و برج های رهگذر باد

از چهرۀ مصوّر فریاد

ـ یال بلند طوفان ـ     

                            خواهم گذشت.

 

دریای بی تباهی!

ای بستر بلندِ عروسان ِآب!

و عاشقان هجرت

                     برجاده ای فروتن و وحشی !

چون بادبان‌های سفید وشاد،

از تو،

ای معبر مهاجرتِ شاهان!

خواهم گذشت.

 

ار آب های عنبر،

گهواره های پر،

چون ماهیان تنبل

- پیوسته در معاشرتِ آب ها -

                                   ای آبِ ماهیانه!

از تو،

دریای بی ستون و

                       دروازه !         

معماری ِ پریشان !

                                       خواهم گذشت.

décembre 3, 2011

ما شاعران

آرش عزیز

ما شاعران چیزی جز شعرمان نیستیم. لااقل من اینطورم. حرف من هم همان شعر من است. معنی این سخن این نیست که من شعر را تبدیل به فکر می کنم. نه! معنی آن این است که : در شعرم من شعر فکر می کنم و در حرف هام شعر فکر می کند. و این یعنی : "شعر- فکر- کردن". نه شعر را فکر کردن. چهره ی مرا هم همین فرمول می سازد.

همیشه چهره ای از من، حرفی برای چهره ای دیگر دارد. مسافت ِ بین این دو چهره را حرف ِ میان دو چهره طی می کند، حالا که مسافت چهره ای از حرف دارد و بکلی پاک شده است، عصر حذف،عصر وب، عصر بلاگ.

نتیجه؟ ما شاعران چیزی نیستیم اگر چیزی جز شعرمان نباشیم.

 

                                                     تا وقت دیگر قربانت   

novembre 20, 2011

سینمای حجم، سینمای شعر


javascript:void(0);/*1321832138658*/

چه هراسی دارد ظلمت روح ، نام یک فیلم سینمائی از روانشاد نصیب نصیبی است که اولین بار درجشن هنرشیراز و در برنامۀ فستیوال به نمایش گذاشته شد ( سال 1352 ) و دیگر هیچوقت بر پرده نرفت.  نصیب نصیبی کارکردان ِ آوانگارد سال های چهل،ازساماندهنده گان و امضاکنندگان بیانیۀ حجمگرائی (اسپاسمانتالیسم)، و خود از مبشران بینش حجمی در سینما بود،در کنار دو شاعرو سینماگر دیگر ِ صدر جنبش حجم : فریدون رهنما که از میان ما رفت و محمد رضا اصلانی که در میان ما ست. نام او برای ما و نسل های ادامه عزیز می‌ماند

      چه هراسی دارد ظلمتٍِ روح                                                    

در محاصره واقعیت های روزمره، انسان ِروزمره اسیر تنگناهاست، در جستجوی فرصتی برای رهایی، فضایی برای کمال، و تنفس در کمال. انسان ِ روزمره به رویا می رود، و در تحقق رویاهایش گاه تا لب پرتگاه پیش می رود. و تا قربانی واقعیت های تلخ حیات نشود می خواهد از روزمره بگریزد. و در تلاش یافتن ِدریچه ای برای گریز، خطر می کند، تا در فضاهایی آسوده بال بزند و در هوایی نیالوده نفس بکشد. برای نپوسیدن باید تازه شد و برای تازه شدن باید عوض شد. کمال و پیمودن ِ پله های کمال است که عوضمان می‌کند، تا نپوسیم باید که نمانیم، و برای اینکه نمانیم سمت کمال را نشانمان می دهند و سمتِ رجعت را. کمال عوضمان می‌کند و رجعت، تکرارمان. پیمودن پله های کمال خطرکردن است، آشنا شدن با حیرت است و حیرت راز است. کشفِ جرقه های پنهانی است در ظلماتی که مثل نور خیره مان می‌کند.

چ"ه هراسی دارد ظلمتِ روح"، جمله ایست که نتیجۀ آخر ِ راه پیمایی در ظلمات است، عصارۀ نتیجه گیری انسانی است که از حاشیۀ واقعیت های  روزمره به راه می افتد و در تلاش باز کردن دریچه ای برای گریز، به ماوراء (سورناتورل) راه پیدا می کند. پشت به دنیای مأنوس ِهر روزه اش می کند و - شاید - به کمک شیطان، ابلیس رهائی بخش، به جهان رها شدگان اذن دخول می یابد، لباس عوض می کند، و در جامۀ رهایی یافتگان راه پیمایی مدیدی را آغاز می کند. ویرانه را که نشان زندگی معمول ِاو و روزهای رفتۀ اوست پشت سر می گذارد، و به انسان هایی دیگر از جهانی دیگر می پیوندد. انسانِ دختر انگار تولدی دوباره می گیرد، بار دیگر از رحم مادر بیرون می آید، و به سمت جنگل به سمت سرسبزی، ( بهشت؟) رو می کند، از ویرانه و آدم های ویرانه  تنها مادر اوست که او را تا نزدیکی‌های جهان رها یافتگان بدرقه می کند، و از آن پس این دختر است که در گذار آرام خود ما را جا به جا با زندگی انسان های رها، با مشغله هاشان و مسئله هاشان آشنا می کند، همراه دختر به سلوک می رویم و سالکان بسیار را در پله های گوناگون ِکمال می بینیم، در صحنه هایی از شعر و ازشعور، تصویرهایی که در ماوراء نشسته اند و برای رسیدن به آن ها و کشفِ آن ها باید از حجم های ذهنی ِسازنده بگذریم 

سوررئل در کار نصیب نصیبی در جایی ننشسته است که بتوان با عبور از یک طول به آن رسید، در همان لحظه که از طول می گذریم، از عرض و از عمق می گذریم، از حجم می گذریم، برای رسیدن به حقیقتِ هر تصویر باید از پاره-فضایی ای که در فاصلۀ تصویر و واقعیتِ قبلی اش نشسته است عبور کنیم، و شیوۀ این عبور را شیوۀ ما در کشفِ حجم تعیین می کند. که شیوه ای شخصی است، و به سیستم حسی ما و سلسله اعصاب ما مربوط است، این است که سازندۀ فیلم به تماشاگر خود اختیار می‌دهد که در تماشای یک صحنه، درخلق حس و خلق حرف سهیم باشد. اگر کارگردان خالق ِهیأت ِجمعیِ ِاثر است، تماشاگر اما در خلق های جزیی و پاره های اثر حضور مؤثر دارد

تولد در دنیای رهایی یافتگان از مادری غنی و قدیم، از زمین است. از عشق و از شعر است. وقتی که آدم ها در جنگل از خاک می رویند. حس رهایی چنان به وجد و شادی می بَردشان که بی خبر بر زمین غلت می زنند و شادی است که به اوج می رسد. غلت، حکم غریزه است حتی در یک حیوان ِشاد. و این غلت را در جایی دیگر هم می بینیم وقتی که دختر اولین بار، اونیفورم مردم رها را می پوشد از هیجان می غلتد، با طناب سفیدی از آخرین علایق ِدل، یعنی که در جهان رهایی هم انسان ِرها باز بی دلبستگی نمی ماند ـ همین که می خواهد به خود باز گردد، دلتنگی برای اصل گمشده ی خود، و با پیغامی که در این جمله از دهان های مشتاق و معصوم آنها به ما می رسد: "عشق می تواند ما را به خود باز گرداند" ، در زیر جذبه های ابلیس، که خود در جذبه های کشف سلوکی دیگر دارد

همه می خواهند به جوهرشعربرسند، و با گذر از این صافی به حقیقت برسند - پس شعر سهمی دارد مثل زمین، مثل عشق.  بسیاری از دیالوگ ها را شعر پرمی کند، از شعر متولد می شوند، با شعر می روند، و شعر به عنوان گنجینه ی گرامی حیات، و حافظِ میراث می ماند، و تبادل خنجرها وقتی که در دست ها می چرخند، پاداش افتخاری است که از شعر می گیریم، گویی تبادل خنجر مبادلۀ رویاست. چه هنگامی که در دست شاعر فضا را هی می شکافد تا کلمه ها را شکار کند و در صندوق ِمیراث بریزد، و چه هنگامی که روی سینه انسان ِ رها، مهربان می خوابد تا پوست او در لمس افتخار متبرک شود. وقتی که شعر سر می رسد زمان توقف می کند. گو اینکه در سراسر فیلم نشانی از زمان نیست، و اسطوره ای که فیلم اینگونه می آفریند همه ی اعصار را دعوت می کند. با آدمهایی که بی هیچ ارتباطی ارتباط کامل با هم دارند. بی نام می مانند و بی نام می روند، و وقتی هم که می روند، جز شوهری که بی تفاوت نگاهی به همسر رفته می کند و می گذرد و کودکی که گلی کوچک را با لبخندی کوچک بر جسد مادر می گذارد و می رود، هیچکس دریغی از این مرگ ندارد چرا که همه خود را در بی مرگی می بینند و این بی مرگی را موهبت عشق و سلوک در مراحل عشق نثارشان کرده است. عشق به نور، و نور که عاشق را و عشق را به جایی می برد که خارج از حوادثِ حیات حذف می شوند، و ساختمانی از نور می گیرند، از اشراق . زنی که روی ریل غلت می خورد و در صدای قطار حذف می شود در پله ای از سلوک به آن مرحله از عشق و کمال می رسد که هر قطره خون او وقتی به خاک می ریزد نور می شود و آئینه می‌شود

وهمین جاست که دختر تازه وارد، پرسناژ اصلی فیلم، وقتی که در گشت و گذار خود برابر این صحنه قرار می گیرد (صحنۀ ریختن خون زن بر خاک و برخاستن نور از خاک) ناگهان دگرگون و مأیوس می شود و این همه را در ظرفیت خود نمی بیند، غبطه می خورد و درد می کشد و در این درد کشیدن است که تصویرها در فیلم عوض می شوند، سیاه، سفید می شود و سفید، سیاه می‌شود

این چند اشاره، اشاره کوتاهی است به آن حجم های ذهنی سازنده که گفتیم باید کشف شان کنیم تا بتوانیم با عبور از آن ها، به حقیقتِ تصویرهایی که در ماوراء نشسته اند برسیم.  حجم های ذهنی ِنصیبی فضای معلق ِنامحدود (اسپاس) نیستِ، بلکه یک فاصلۀ فضایی، یک پاره-فضا (اسپاسمان) است که بُعدهای سه گانه در شعر دارند. و این، مکانیسم ِخیال نصیبی است.  بی جهت نیست که در تنظیم دیالوگ های فیلم، مصرع های شاعران شعر حجم را به کمک گرفته است. توگویی کارگردان، به قصد، مانیفست حجم گرایی (اسپاسمانتالیسم) را به شکل متعالی اش در فیلم پیاده کرده است، و طلیعۀ این جنبش در سینما، جوانی را مبارک می‌کند

1352  یداله رویائی، نشریه جشن هنر شیراز، تابستان

novembre 10, 2011

خسته

  

درنگ
سطح ِ سپیده را  زمینی کرد

و ساق های رفتار
وقتی که چرخ را
گم در دوار ِ دنده ها می کردند
ما بر شعاعی شکسته ایستادیم

سطح درنگ
مساحتِ سپیده شد


یداله رویائی
 اردیبهشت1389
                                                

octobre 29, 2011

شعرخوانی 3 در صدای شاعر

                                
   از :  "دریایی ها" در صدای یداله رویایی                                             
دریایی شماره 14                                          
                           

دریا زبانِ دیگر دارد.

   

با موج ها - هجومِ هجاها -

با سنگ ها - تکلم کف ها -   

دریا زبان دیگر دارد.

 

شور ِ حباب ها،

در ازدحام و همهمه ی آب.

غلیان واژه های مقدس،

در لهجه های مبهم گرداب.

 

ای خطبه های آب

بر میزهای مفرغی دریا!

ای کاش با فصاحت سنگین این کبود، 

اندام من تلفظ شیرینِ آب بود!

اتنظیم از میلاد

 

 

octobre 16, 2011

ادبیاتِ مجیط زیست: فهم اطراف

(از میان یادداشت‌ها) *

اطرافِ ما از ما فاصله گرفته اند. محیط زیست، تا آلوده نشود، به ادبیات احتیاج دارد. به محیط زیستِ امروزی باید ادبیاتِ امروزی بدهیم. مبارزه با آلودگی‌ محیط زیست هم امروز یکی‌ این است که به آن نگاهی‌ دیروزی نکنیم. ما مثل پدرانمان نزدیک به طبیعت زندگی‌ نمی‌‌کنیم. و یا مثل اجدادمان در متن و در بطن ِطبیعت نیستیم. پس ما باید زبان فاصله‌ها را بفهمیم تا بتوانیم اطرافمان را درک کنیم.

آنچه می‌‌خواهم بگویم این است که حجم گرایی به جهت درک بهتر ِ اطراف، ادبیات محیط زیست می‌‌شود. و این، طبیعتِ ما را که در ادبیات "گل و بلبل" مستعمل شده بود، به اعتبار خود باز می‌‌گرداند. چرا که مشغلهٔ فاصله دارد.

مشغلهٔ فاصله‌های اطرافِ ما، اطراف ما را در فاصله هاشان دوباره موضوع زندگی‌ می‌‌کند، موضوع توجه ما. معنائی تازه به اطراف ما می‌دهد، و محیطِ ما را در معنای تازه‌اش  تازه‌ترمی‌‌کند، ما‌هم در تازه شدن ِآنها تازه می‌‌شویم. چون همیشه سهمی از اطراف ما تعریفی‌ از خود ما را می‌‌سازد. زبان فاصله‌ها را‌هم ما هستیم که به آنها می‌‌دهیم. یعنی‌ آنکس که کار زبانی می‌‌کند چیزی از‌خودش در کارش جا‌می‌‌گذارد، بی‌ آنکه بخواهد یا بداند. پس هیچ کار زبانی ای مطلقا زبانی نیست. اسپاسمان‌تالیسم (حجم گرایی) در رفتارش با زبان، زندگی‌ ِانسان را با فاصله‌ها، و زندگی‌ ِ فاصله‌ها را با انسان، تنظیم می‌‌کند.و در این عملکردِ خودش غالبا تغذیه از بینش‌های فنومنولوژی، بویژه فنومنولوژی ِهوسرلی، می کند : من به آنچه نزدیکِ نگاه من است وقتی می رسم که از آن دور می شوم. نزدیکِ من تمام آنچه مرا دورمی‌کند است.

و دور، دراین پراتیک، نوعی بازی ِ با نور است. فهم ِاطراف است. و کشفِ تاریکی‌های پشتِ صحنه‌شان، که با نگاه ما به جلوی صحنه کشیده می شوند. و این یعنی رابطه . ما با آنچه برمحیطِ ما می گذرد رابطه  برقرارمی کنیم . و ارتباط، حذف فاصله نیست. پس باید زبان تازۀ اطراف را بفهمیم، بیافرینیم، بکار ببریم، تا در"محیط زیست"ِ تازه‌اش بیگانه با محیط خود نمانیم. که در زبان شعر، درکِ فاصله ترکِ معنا نیست . 

 ادبیاتِ محیط زیست را به محیطِ زیست دادن نوعی مبارزه با آلودگی‌ محیط زیست است. در این کار، تنها دادن نیست، گرفتن هم هست. بی‌ جهت نیست که بسیاری از شاعران و هنرمندان حجم گرا، اخلاقا اِکولوژیست می‌‌شوند. و گاهی عملا اِکولوژیست‌های متعصّبی هستند، ( یا از کار در می‌‌آیند ).

                                                                  دوشنبه 26 اکتبر 1998                

                                                

octobre 12, 2011

لبریختۀ 20

 

                                    Versée labiale  20 *

Roue

Visage tout puissant

Aisance de l’âme parmi les dents

 

Plaine

Science de la gazelle

Stabilité du corps sur le fil de l’espace

Prison de la forme prisonnière

 

version française de : Bernard Noël 

لبریختۀ 20                                                

             چرخ             

        صورتِ حاکم            

          جنبش ِ آسان ِ جان میانۀ دندان           

 

دشت            

دانش ِ آهو            

ماندن ِ ترکیبِ تن به تنگی ِ میدان            

از کتاب "لبریخته ها"  1369                                    

                                       

               Retiré du livre "Et la mort était donc autre chose", éditions Créaphis, Paris 1997 *

                

 

 

octobre 7, 2011

"ماندنِ ترکیبِ تن به تنگیِ میدان"

 عنوان یک نمایشگاه عکس در تهران

http://www.didemag.com/11/00.htm

از :

شهرزاد  چنگلوائی

 

                                                                       تیتر مصرعی از :  لبریختۀ ۲٠   

octobre 1, 2011

شعرخوانی 2

از :  "دریایی ها" در صدای یداله رویایی

دریایی شماره 3

سکوت، دسته گلی بود 
ميان حنجره‌ی من 


ترانه‌ی ساحل 
نسيم بوسه‌ی من بود و پلک باز تو بود.


بر آب ها پرنده‌ی باد،
ميان لانه‌ی صدها صدا پريشان بود.
بر آب ها ،
پرنده  بی طاقت بود.


صدای تندر خيس،
و نور، نورِ ترِ آذرخش،
در آب، آيينه ای ‌ساخت
که قاب روشنی از شعله های دريا داشت.


نسيم بوسه و 
              پلک تو و

                       پرنده‌ی باد،
شدند آتش و دود
ميان حنجره‌ی من،
سکوت، دسته گلی بود.

 

تنظیم از : میلاد

 

 

septembre 11, 2011

تریاکِ توده ها

آرش عزیز ،

 

 کجا رفت طبقۀ کارگر؟  تا نرفته بود گولاگ* بود، وشوروی* وطن ِطبقۀ کارگر بود . وطن ِطبقۀ کارگر، دیگر، وطن تروتسکی نبود. انقلاب‌ها بچه‌های خودشان را می‌خورند. در تهران‌هم بچه های خودشان را خوردند حالا دارند خودشان را می‌خورند.

 "بهارعرب" هم تابستانی دارد : اسلامیست‌ها! پرورده‌ها ی 11سپتامبر، توله های تعصب، که دارند از راه می‌رسند. و لائیک ها را پشتِ در جا می‌‌گذارند. 22بهمن، عیناً :

                                  

                                   در باز می شود

                                   و چهارچوب شکل یوغ می‌شود

                                   صد ها هزار گاو

                                   صد ها هزار گنجشک

                                   جلوی در جلو نمی روند

 

و باز توده‌ها درخواب و، "تریاکِ توده‌ها" بیدار !**

 

                                                                          تا وقت دیگر  قربانت

 

* جزیرۀ گولاگ شکنجه گاه و اردوگاه  مخوف و مخفی کار اجباری  که با افشاهای سُل ژنیتسین کشف و مشهور شد

* اتحاد جماهیر شوروی، نام رژیم سابق روسیه و کشورهای سوسیالیستی اقمار آن 

** مذهب، تریاکِ توده ها است (مارکس)