mai 8, 2008

هارمونی

ازنامۀ فلوبر به مادرش ، از قاهره سال۱۸۵۰

«... دیشب به صومعه ( خانقاه ) درویشان رفتم . یکی شان افتاده بود و از فرطِ الله گفتن به حالت غش و اغما رفته بود و می لرزید . این نمایش ِ درویش آقای دوولتر را عجیب خنداند. نمی دانم چه فکری کرده بود. در بارۀ روحیۀ حقیر و بیچارۀ اين مرد، یا در بارۀ فاناتیسم، تعصب و خرافات ؟ ولی من، اصلا مرا نخنداند . بیشتر مشغول کننده است، و وحشت آورنده، و جنبۀ جالب آن موزیکِ آن است.

کشور عجیبی ست این کشور. دیروز مثلا، به یکی از کافه های قاهره، که زیباترین کافه های آن است رفتیم. همزمان، در همان کافه خری می شاشید، و یک آقائی هم در گوشه ای ادرار می کرد، هیچکس تعجبی نمی کرد، و هیچ کس چیزی نگفت. گاهی یک نفر کنار تو بلند می شود و شروع به نماز خواندن می کند، با تمام قد رکوع و سجود می کند، که انگار تنها است. یک نفر هم سر بر نمی گرداند نگاهش کند انقدر که این قضیه طبیعی به نظرمی رسد. آیا تو می توانی تصورش را بکنی که  توی کافه ای در پاریس یک نفر بلند شود ومراسم دعاخوانی بجا بیاورد ؟... ویک نفر ديگر هم آنطرف تر بشاشد؟...»

مکاتبات گوستاو فلوبر ، مجموعۀ پلیاد

avril 29, 2008

فرمودید روشنفکر دینی؟


عباس عزیز،

بوداهای عظیم ِ بامیان، بودا های پنج هزار سالۀ غول آسا را، طلبه های افغان دینامیت گذاشتند و ویران کردند. گفتند که هنر بودائی سرچشمۀ تمام بدبختی ها، و علتِ فقر مردم مسلمان ِافغان است. وپس از پنج هزارسال، مسلمان های افغان ریشۀ بدبختی را کشف کردند .
وزیر ارشاد گفت :
بودا، یعنی بدبختی
تله ویزیون، یعنی جامع العیوب
"مسلمانان نباید نه تله ویزیون داشته باشند و نه پرنده درخانه نگاه دارند، چون پرنده ها می خوانند، و موسیقی ایجاد می کنند. مردم باید شب و روز درخدمت خدا باشند، مثل عصرِ محمد" .
- محمد عصر داشت ؟

بله، محمدعصر داشت، ماهم عصر ِمحمد داریم. ومدام به آن فکر می کنیم، و"قرائت" های تازه از آن می کنیم. به آن فکرمی کنیم وفکرهامان را درآن وآن را در فکرهامان روشن می کنیم، وهی باهم " بنابراین زیراکه ولیکن"می کنیم .

تا وقت دیگر قربانت

avril 21, 2008

از تئوری تا خلق (۲)

کاندینسکی، جادوگر رنگ، واز اولین بدعت گزاران نقاشي آبستره، به دوست موسیقی سازش شوئنبرگ ( آرنولد) غبطه می خورد که آفریده های صوتی ِ او  ذاتی غیرمادی دارند، درحالیکه شوئنبرگ خود، آرزو داشت به فیگورهای صوتی و صدائی اش رؤیتِ مادی بدهد، واز دوستان شاعرش می پرسید :
- آیا کلمه ها هیأتی مادی دارند ؟

( ازمیان یادداشت ها)

avril 13, 2008

ازتئوری تا خلق



شکل، لزوماً خلق نیست ، یعنی خلق ِشکل لزوماخلق ِ شعر نیست . بین ِ شکل و خلق، یک پل هست . یک پاساژ ظریف هست . که اگر از آن نگذری ، و یا گذشتن از آن را نیاموزی ، ندانی ، ونتوانی ، آن شکل، در تو خلق نمی شود. یعنی تولّدِ آن شکل ، تولّد ِیک خلق نمی شود ( نیست ) . گذر ِاز این پل، تئوری بردار    نیست .
در عبور از نور ،  در گذر ازصدا و رنگ ، بسیار می شود گفت، یا نوشت . امّا  ، 
این هر سه ، وقتی بهم می رسند و در هم می گریزند، یا می رَمانند یا مسحور می کنند. چه برَمانند و چه مسحورت کنند در هر دو صورت شاعر حادثه هائی را تجربه کرده است که زیر حکومتِ اصل ها و انضباط های تئوریک نبوده است . ویا نمی تواند باشد . آن اصل ها و انضباط ها را هم ، بر عکس ، همان حادثه ها می زایند. ویا محکوم می کنند.
تمام قرن بیستم ما به همین گذشت که رنگ هائی در حرکت باصدا ، و یا صداهائی در گریز با نور ، خود را به شعر برسانند، وشعر مي خواست  خود را به جادوی وازه هابرساند. و واژه ها هم جادویشان را در رَحِمِ حرکت می جستند: ،پلی و پاساژی برای خلق.
رنگ ها ریتم می خواستند وریتم ها رنگ ، و وازه ها این هر دو را. و اینهمه را کی به آنها می داد؟ اینهمه را به آنها حرکت می داد ، و یا حرکت به آنها می داد. و شعر، شعر حرکت می شد . یعنی حضور رنگ ، ریتم و صدا در هنرِ واژه ها ، شعر را شعرِ حرکت می کرد . و حرکت، طی فاصله بود . در زمان و در مکان، عبور از اسپاسمان بود، و ترک ِ واقعيت . :
آه ، شاعر! ازباران مگو، بباران !

 (ازميان يادداشت ها)

                                      

avril 2, 2008

نویسش ( ۹ )

عباس عزیز  ،
خواهش مي کنم در اين وبلاگ ستون نظرخواني ها (کامنت ها ) را ببند . چون چيزي به خواننده نمي دهد. آمار نشان مي دهد که معمولا يک يا دو درصد خواننده هاي من کامنت مي نويسند، و دراين يک يا دودرصد هم، جز چند نام اشنا و معتبر، هميشه آن هائي کامنت مي نويسند که نمي نويسند، يعني اهل نوشتن نيستند. فقط شعر مي گويند. و يا با نام مستعار حرف هاي مستعار مي زنندکه در وقتِ خواننده هاي من و درسطح اين وبلاگ نيست. ما براي تلف کردن وقت نداريم. پس بهتر است اين پنجره را،بقول خودت، گِل بگيري .د

د ر پس ِ شاعری ادعای نوشتن  وتجربه هاي نثر مطرح است . یعنی آنکه شعر می گوید ضمنا می گوید که قبلا چیز هائی نوشته است، که نثر را می شناسد، که نوشتن را می داند، و بهترهم می داند.
اما در عین حال این معنی را هم ، این روزها، می د هد که : بله، نوشتن را تجربه کرده ام ولی چیری هم ننوشته ام ! یعنی شاعر کسی است که قبلا چیز هائی نوشته است و چیزی هم ننوشته است .
و حالا هم من شعر می نویسم وجز شعر چیزی نمی نویسم

پرسیدم : پس کی نثر می نویسید ؟
- - اینها ئی هم که می نویسم بریده های همان نثر است دیگر - 
-  پس کی شعر می گوئید ؟ -
-  گفتم که ، من شعر می نویسم و  جز شعر چیزی نمی نویسم
- بله، بله، فهمیدم، مرسی ! 


                           تا وقت دیگر     قربانت                                          

mars 26, 2008

نوروز ۱۳۵۴


هیئتی که درنوروز ۱۳۵۴ برای شرکت در کنگرۀ نظامی به ایتالیا می رفت متشکل بود از
: سیدجعفر شهیدی، عبدالحسین زرین کوب، ذبیح الله صفا، و یکی دو فاضل دیگر از این دست .
هنوز نمی دانم چرا من و شاملو هم در میان این هیئت بر خورده بودیم . شاید به سفارش فرح، که می خواست در هیئت نمایندگی ایران منظر ِ مدرنی هم وحود داشته باشد و شایدهم قطبی مدیر تلویزیون، که در آخرین لحظه های سال ۱۳۵۳ تلفن کرد که : رویائی ، در فرصت کمی که مانده در کنگرۀ رم شرکت کن و یکی دو چهرۀ دیگرهم با خودت ببر. و درفرصت کمی که مانده بود چهره ای نزدیک تر از شاملو در آن روزها با من نبود. راه افتادیم. توی راه حسن هنرمندی را دیدیم، سوارش کردیم . وبدینگونه به هیئتی پیوستیم که سرپرستی اش با شجاع الدین شفا بود و شمار نمایندگانش بسیار بیشتراز هیئت های دیگر ِکشورها، شرق شناسان و ایرانشتاسانی که از سراسر دنیا درآن نوروز ۱۳۵۴ به رم آمده بودند .

توی هواپیما به احمد گفتم من وتو میان اینها چه می کنیم ؟ اصلا
چکار می توانیم بکنیم؟ گفت اینها که می بینی همه اساتید ادبیات کهن اند، نظامی هم چهره ای از ادبیات کهن ما ست . گفتم خیلی خوب، من و تو چی؟ گفت (نیمه شوخی و نیمه جدی): تو را نمی دانم ولی من نظامی گنجوی را نقطه گذاری کرده ام . چیزی نگفتم. فکر کردم که پس من چه عمری بر سر ِخوانش بیت های بی نقطۀ نظامی، درمیان چاپ های سنگی مصرف (تلف؟) کرده ام!
- بهتر، رويا! وگرنه آنوقت، آنچه را که من تحمیل کرده ام تو تحمل کرده بودی .

هنوز در اینم که ازکجا فکر مرا خوانده بود !

(ازمیان یادداشت ها )                                                      

mars 17, 2008

سر ِ زبان، آنجاتر (يک شعرتازه )

  •         


آنچه زبان می خورَد         
همیشه همان چیزی ست         
که زبان را می خورَد         
امیدِ آمدن ِ لغتی         
لغتی که نمی آید         

تو آنسو تر   آنجا تر        
برابرِ من ایستاده ای        
برابر با من        
و چهره ام        
چیزی به آینه از من نمی دهد        

چیزی از آینه در من می کاهد        
و انتظار ِ صخره ی سرخ        
نوکِ زبان توامیدِ آمدن ِ لغتی ست        
لغتی که نمی آید        


فرورد ین 1384        

       از مجموعه ي "در جستجوي آن لغت تنها " - انتشارات کاروان، بزودي .       

mars 10, 2008

ما چه ملتی هستیم ! (۲)



عباس عزیز،

چند هموطن ِ وطن پرستِ بعضاً عصبی، برمن برآشفتند که چرا این ملت بزرگِ باستانی را تحقیرکرده ام

من گفته ام که ما هنوز با تفکر فرن بیستم و نوزدهم و هجدهم بیگانه مانده ایم. حالاهم که انقلاب نومِریک (شماره اي، نمره اي؟) به دانش آن سه قرن که ما هنوز نفهمیده ایم پشت کرده است، و آفاق عجیبی جلوی رو دارد که ما از فهم آن عاجزیم. پس این رجزخوانی های" ماشرقی– شماغربی " و "آينده از آن ماست" احمقانه است. همین.

وقتی نمی گذارند فکر کنیم چطور می توانیم تفکر غرب را بیاموزیم ؟ نه تنها در ایران، درهیچیک از قدرت های حاکم ِشرق، تفکر بی افسار نیست. هرچقدرهم متفکران شرق آزاد باشند بالاخره یک جائی هست که حکومت ها به آن افسارمی زنند. درحالیکه دانش و تکنولوژی به تفکر ِبی افسار احتیاج دارد .
پیش ما که نفس کشیدن هم حساب و کتاب دارد . 

تا وقت دیگر قربانت

février 29, 2008

ما چه ملتی هستیم؟


عباس عزیز ،

ما لایق اتم نیستیم، ما لایق فضا نیستیم، کشور ما کشوری عقب مانده است . ما هنوز با تفکر ِ قبل از انفورماتیک بیگانه مانده ایم . یعنی با تفکر قرن بیستم و نوزدهم، وبا تکنولوژی ِ ناشی ازآن مصرف کننده مانده ایم . حالا چطورمی خواهیم این افق ِبیکران ِ عصر انفورماتیک را بشناسیم، ما ازآن چیزی نمی دانیم، و نمی توانیم بدانیم، ما هیچ چیز جز مصرف کنندۀ آن نیستیم، ما هیچ چیز نیستیم . ما نباید خودمان را جدا از مردم دنیا، جدا ازغرب عَلم کنیم. ما چه ملتی هستیم؟
ما، مردم ِدنیا هستیم. و مثل مردم ِدیگر ِ دنیا مصرف کننده می مانیم، و تنها کمک و همکاری ما با آنها این است که مصرف کنندۀ خوبِ آنها باشیم . بیخودی ادعای شرق و غرب مطرح می کنیم . ما قادر به درکِ آنچه آنها درک می کنند نیستیم، مگر آنکه ما هم با آنها بشویم، و آنها بشویم . وگرنه همیشه حقیروعقده ای و پرمدعا می مانیم. و احمق!

تا وقت دیگر قربانت

février 14, 2008

فروغ ِ آخرین روزها *


بیاد سالروز درگذشت فروغ فرخزاد
در ۲۴بهمن۱۳۴۵

سرزده از راه رسید و داشت عذر می خواست  
 ف - اوه، چقدر باخودم حرف زدم! ...وقتی یک آدم ِتنها با خودش حرف می زنه، خیال می کنی از چی حرف  می زنه؟ یا از کی؟
ر- از خودش لابد
ف – یعنی از خودش با خودش؟ این که خیلی خودخواهانه است
ر – دقیقا
ف – نه نازنین، بر عکس اگر من با خودم حرف می زنم درست به دلیل بیزاری از خود من است ، نه به
دلیل عشق من به خود من، وتازه این من نیستم که سر حرف رو باز می کنم، بیشتر مواقع او هست که سؤال می کنه، و اعتراض می کنه ، و خیال می کنه که تمام لحظه های من باید با او بگذره. در واقع او هست که خودخواه است
ر –  او ؟ او کیه؟ تا این "او" در تو هست ، تو چه بخواهی چه نخواهی لحظه هات با او می گذره 
ف – از نظر تو آره، چون هردومان را در همین جسم می بینی، در همین هیئاتی که منم. ولی از نظر من موقعی لحظه هام با او می گذره که با خودم حرف می زنم
ر – آخه، تو اخیرا همش با خودت حرف می زنی
ف – چون اخیرا همش از خودم بیزارم 
ر -  ها...ن (با لحن مچ گیری)، براوو! می خواستم به همین جا برسی، من این بیزاری را این روزها در رفتار های تو حس کردم . از کی بیزاری؟ می گوئی از خودت؟ از آن خودی که با تو حرف می زند، و یا از تو که با او حرف می زنی؟
ف – ببین رؤیا، منو داری دو تکه می کنی، من به اندازۀ کافی متلاشی هستم، و چند تکه، تو دیگه خواهش می کنم روی این زخم انگشت نذار 
ر – من اصلا تو را چند تکه نمی بینم، ولی تو خودت داری از تکۀ دیگر خودت حرف می زنی، همین الآن گفتی، از در که در آمدی گفتی که " اوه، چقدر با خودم حرف زدم، و نمی دانم از کی حرف می زدم
ف – هنوز هم نمی دانم
ر – ولی من می دانم
ف – جداً ؟ تو رو خدا بگو، از کی حرف می زدم، با کی حرف می زدم؟
ر - من خیال می کنم آدم های مشهوری مثل تو
ف – یگو آدم های بزرگی مثل تو ( خنده 
ر –  فکر می کنی همۀ مشهورها بزرگ نیستند ؟
ف – نه، فکر می کنم همۀ بزرگ ها مشهور نیستند 
ر – خیلی خوب، حرفمان را عوض نکنیم، من میگویم تو به عنوان یک بزرگ، یک مشهور، دو تا زندگی داری: یکی مثل همه وقتی که با خودت می گذرد، یک زندگی دیگر هم داری که با تو نمی گذرد ولی در سر دیگران می گذرد. به نظر من مشکل تو گذران این دومی ست، که نه خیالی ست و نه واقعی ست 
ف – واقعی – خیالی است
ر –  دیدی؟ تو بهتر از من میدانی . زندگی دوم تو که با تو نمی گذرد ولی در سر دیگران می گذرد همان است که با تو حرف می زند، در لحظه ای که با تو و در سر تو می گذرد. وتو از چنین لحظه ای بیرون آمده بودی وقتی که گفتی " اوه، چقدر با خودم حرف زدم " و نمی دانستی که آدم وقتی با خودش حرف می زند از کی حرف می زند
ف – و تو گفتی که خودخواهانه است، هان؟
ر –  الآن هم می گم. چون این خودخواهی تکبر نیست، از آن " خود " های شریفی است که خواستنش کار تو و حرفۀ تو است، و تو به آن مفتخر هستی و خیال می کنی که بیزاری
ف – آره، تا همین دیروز مفتخر بودم، ولی امروز بیزارم 
ر – یعنی از شعر بیزاری؟
ف – آری 
ر - باور نمی کنم 

                       (از میان یادداشت ها ، دیماه ۱۳۴۶) 

این یادداشت باز نویسی ِ حرفهائی ست که چند روز قبل از کشته شدن ِ او میان ما جاری شده بود *

février 4, 2008

وارياسيون ظهر بر دار (15)*

 

حجت صوفی

فوگِ ظهر                       

 
(۱)               

    بر سطحی از ظهر       
بادی وزیدن دارد       
بادی هنوز از شب       
پیچیده در دار       

از جای پا که می روبد       
تا جای پایی بر کوه       

کوهی پشت ظهر      
کوهی سایه      
کوهی سار      

(۲)         

بادی داغ      
تنیده بر دار      
دار ِ تنیده بر ظهر      
ظهری داغ      
داری بر جای پا      
جای پایی بر کوه      

کوهی پشت باد      
کوهی غبار      
کوهی بار      

(۳)         

و باد      
کنده دکمه ای از دار      
از پیرهن دار      
دکمه ای      
از کوه  
    
پایین آمده
      
آمده پایین      
دار از کوه      
کوهی دار.      

زابل-تابستان 86 
                                    
 نگاه کنيد به پست 27 اکتبر 2004 و وارياسيون هاي بعد آن *   

janvier 20, 2008

اگر مرده باشد !


تکه هائی از سخنرانی یدالله رویائی در مراسم درگذشت احمد شاملو در پاریس                                    

در کتاب " هفتاد سنگ قبر" سنگی هم بنام " احمد" هست که بر آن می خوانیم :

با من بنشین
جمجمه ها بر بالش مهربان ترند
در زیر تلی از خواب
تنها با تل خواب

و روی سنگ ، پنج انگشت به شکل برج دعا بر گور، که از شکاف هاشان
مدادهائی تراشیده سر زده اند. بر گوشۀ پایین ِسنگ، یک کاسۀ سر که
حفره های چشم آن را چند پَرِ سفید پر کرده اند. و بالا در سر لوحه، به احمد
زائر او می گوید :
- حالا تو را بهتر می خوانم .
- ومرز های نزدیک قربانی ِ دورهای بی مرز می شوند – می اندیشد احمد در
حاک . (ص۴۸ چاپ ۱۳۷۰

حرفی که این زائر به مردۀ خودش می زند به نظرم معنای عجیبی دارد: حالا تورا بهتر
می خوانم. چون او دارد به مردۀ احمد حرف می زند نه به احمدِ مرده. " حالا" برای او
امشب است، و هم شبی که یه زیارت اهل قبور رفته بود. هر دو "حالا" هستند. یعنی چی هستند؟ حالائی در کار نیست. "حالا" هنوز حالا نشده گذشته می شود، و به گذشته می پیوندد. "حالا" همین الآن بود. همین الآن حالا بود، رفت! پس "حالا" نمی تواند فرصتی برای خواندن باشد، ما "حالا" نداریم. یعنی این زائر هیچوقت شعر احمد را نمی خواند؟ یا که هر وقت شعر احمد را می خواند وقت اوحالا می شود و حال می شود؟ یا خودش وقتِ خودش می شود که در خودش می گذرد؟ مثل کلمه ها که زیرچشم او ولی در او می گذرند.و در واقع حالای اوست که دارد در او با خوانش احمد می کذرد. او با خوانشی که از احمد می کند وقت خودش را در زبان پیدا می کند، در زبان احمد، که جای مرگ را فردای مرگ می دانست ......
چه چیزی گور احمد را جائی برای خوانش متن می کند ؟...این زائر هر که هست شاملو را خوانده است ولی حالا می خواهد اورا بهتر بخواند...پل ریکور نیست، مفسر ادبی هم نیست، شاید یک خوانندۀ خبرۀ مسجد سلیمانی، یک جوان گرگانی، یک شاعر مهاجر در کالیفرنیا، یا یک آوانگارد چموش در کرانه های خزر باشد. هرکه هست یک خوانندۀ حرفه ای شعر است که برای خودش ابزاری دارد، توقع هائی و جاه طلبی هائی دارد، و از دوردست می آید. وقتی که شعر می خواند در حاشیۀمتن برای خودش کارگاهی دارد : می شکند، می سازد، می بُرد، جراحی می کند، و اینطور خودش را در شعر سهیم می کند. یعنی در خوانش او یک نویسش پنهان در حال تکوین است. بی جهت نیست که احمد در خاک می اندیشد که " مرزهای نزدیک قربانی دورهای بی مرز می شوند" .
احمد خودش را قربانی می بیند در حالی که زائر، " بهتر خوانی" . بین آن"قربانی" و این بهتر خوانی فاصله بسیار است : فاصله بین غیبت و حضور. ....
کشف شکل، کشف زیبائی، کشف "زیبا"، و "زیبا" که همیشه راز های خودش را دارد.
تمام اقامت ما در "شیرگاه" و بعدها در دره های فیروز کوه، با او و آیدا، که هنوز طلیعۀ تازه ای بود، برسر این راز گذشت بر سر اینکه زیبائی چیست و زیبا یعنی چه؟... ودر این گفتگوها شاملو همیشه بر سر این حرف بود، و تا آخر هم بر سر این حرف ماند، که " یک قطعه شعرِ زیبا، اگر فقط زیبا باشد و حرفی برای گفتن نداشته باشد برای سبد خوب است" ( نقل به تقریب) . وهیچ از من قبول نمی کرد که "زیبا" تنها به جهت زیبائی اش همیشه "حرفی برای گفتن" دارد، همیشه چیزی می گوید.
... مرگ شاملو امسال، در کنار مرگ های دیگر ِ شعر نو، شعر نو را نمای مرگ می کند. مرگ نام هائی چون نصرت رحمانی، نادر نادرپور، شاپور بنیاد و گلشیریِ قصه( که خود پنجره ای رو به جهان شعر بود)...
و شاملو در این میان عشق لغت بود، دیوانۀ کلمه ها، که برایشان می مرد. که انگار برای آنها مرده است. اگر مرده باشد!
* کل متن را می توانید در کتاب "عبارت از چیست" (از سکوی سرخ ۲ ) بخوانید.صفحات ۳۲۰ تا ۳۳۱ ، تهران، انتشارات آهنگ دیگر، ۱۳۸۶

janvier 3, 2008

تو چرا عباس هستی ؟


عباس عزیز ،

تو کی هستی؟ تو چرا عباس هستی؟ دیری ست علامت سؤال شده ای ، رازشده ای، اعتراض شده ای .
نظرنویس های من، بیشترشان، نمی دانند که این عباس، در ابتدای تاسیس این وبلاگ، معروفی بود، و کم کم " همسایه " ای برای حرف های من شد. و یا اصلا سایه ای برای حرف : سنگی که می شنود، و صبوری می کند . این عباس حالا دیگر برای خودش حضرتی شده است . حضرت ؟
راستی تو چه عباسی هستی؟

یادم افتاد که زمانی با شاملو، برای شرکت در کنگرۀ نظامی، به رم رفته بودیم . بهار ۱۳۵۴ بود. بعد ازاتمام کار کنگره، به پیشنهاد او هفته ای به گشت و گذار ماندیم. روزها و شب های ما به پرسه در کوچه های رم و بارهای ونیز، در کافه ها ویا در هتل، به مستی و بی خبری می گذشت ، با ویسکی، و آذوقه ای از تریاک و هروئین که با خود برده بودیم، و یک "ذخیرۀ احتیاطی" از شیرۀ ناب . ویا مخدرات دیگر، گاهی هم از نوع علیایش: با دلبرکانی نه چندان غمگین .
در بازگشت به تهران ، چند روزبعد مصاحبه مفصلی از احمد دیدم با علیرضا میبدی در روزنامۀ "رستاخیز" ، حکایت از سفری پرملال، پراز تحمل و تلخی :
"...روزها در کوچه های رم، فریاد می زدم : آیدا ی من کجاست ... و هرروز در مه صبحگاهی لوئیجی با گاری اش از گورستان پشتِ رودخانه می آمد، از جلوی ما می گذشت و بهم صبح بخیر می گفتیم ...
آن روز که لوئیجی با گاری خالی به گورستان می رفت (ویا بر می گشت؟)، از جلوی ما گذشت، چیزی بهم نگفتیم... من تمام روز را سراسیمه در کوچه ها دویدم و فریاد زدم: آیدا ی من کجاست؟ و می گریستم ..." (به نقل از حافظه)

فرداش که به هم رسیدیم پرسیدم : احمد، ما که هرروز باهم بودیم، حالا آیدا جای خود، ولی این لوئیجی که نوشتی هرروز باگاری خالی به گورستان می رفت کی بود؟ که هیچوقت من ندیدم !
گفت : آره ، لابد لوئیجی پیراندلو بوده !

تا وقت دیگر قربانت